عشق و محبت و حقیقت
- نوشته شده توسط مدیر سایت
- دسته: مقالات گوناگون
- بازدید: 33
بسم الله الرحمن الرحیم
به شب قدر دوّم هم رسیدیم، این هم توفیقی است از جانب پروردگار که باز هم فرصتی داریم یک شب قدر را طی کنیم، دعا کنیم حتی از راه دور قلب هایمان را به هم نزدیک کنیم و دست هایمان را از راه دور به هم گره کنیم و با هم به سوی آسمان ببریم و دعا کنیم برای اینکه دنیا با ظهور ولی بر حقش به یک نقطه ی امنی نائل شود. ان شاءا...
روایتی را در بحارالانوار جلد 32 مشاهده کردم؛ که هرکس بمیرد در حالی که به امام زمان خود معرفت نداشته باشد به مرگ جاهلیت مرده است. خدایا بر ما مقرر نفرما که در چنین حالی بمیریم ما امروز می دانیم امامی داریم، می دانیم امامی که حتی ما او را نمی بینیم ولی او ما را میبینند ما از او تقاضا میکنیم و او برای تقاضای ما از درگاه خداوند شفاعت میکند، خدایا بر ما نپسند که به مرگ جاهلیت از این دنیا برویم. ان شاءا...
علی بن محمد می گوید در نیشابور اعلام کردیم هر کس نامه، پیام یا هدیه ای برای امام زمانش دارد بیاورد، هدایای زیادی را مردم آوردند می گوید؛ یک وقت دیدم یک پیرزنی آمده یک کلاف نخ و 2 دِرهم پول آورده است گفت این هدیه مرا هم به امام زمان برسان، می گوید به هدیه او نگاه کردم گفتم خجالت می کشم از اینجا تا مدینه 2 دِرهم و یک کلاف نخ را با خود به محضر امام ببرم، پیرزن گفت: علی بن محمد خدا از گرفتن حق حیا نمی کند این حقی است که باید به امام(ع) برسد، یعنی تو هیچ کاره ای، تو وظیفه ات را باید انجام بدهی، همان چیزی که ما خیلی از مواقع فراموش میکنیم ما هیچ کاره ایم، ما در این دنیا فقط وظایفی داریم که باید انجام بدهیم. علی بن محمد می گوید هدیه ها را گرفتم و به مدینه آمدم ببینید امام در چه شرایطی زندگی میکرد که ایشان می گوید چندین روز در مدینه سرگردان بودم تا بالاخره توانستم نشانی آقا موسی بن جعفر(ع) را پیدا کردم و توانستم درِ منزلشان بروم به محضر ایشان برسم، می گوید قبل از اینکه من در مورد آن پیر زن حرفی بزنم ایشان نامه ها را گرفتند و همه ی نامه ها را جواب دادند امّا هدایایی که برده بودم همه هدایا را همانطوری پس دادند گفتند این هدایا به درد ما نمی خورد، فقط هدیه آن پیرزن را که داده بیاور به ما بده، می گوید حضرت 2 دِرهم را گرفتند و 40 دِرهم به من دادند و فرمودند خیلی زود به نیشابور برگرد و این 40 دِرهم را به آن پیر زن برسان چون چند روز بعد از رسیدن تو او از دنیا خواهد رفت به پیر زن بگو یک مقدار از این پول را صدقه بدهد حواسمان هست امام چه دستوری دادند؟ پیرزنی که جزء 2 دِرهم هیچ نداشت تازه از دنیا هم می خواهد برود امام 40 دِرهم داد و گفت اوّل مقداری صدقه بده، ما صدقه قبل از مرگمان را خودمان می دهیم ؟ یا می ایستیم که بازماندگانمان صدقات ما را بدهد که آن هم آیا بدهند، آیا ندهند، خواهند گفت خب می خواست وقتی خودش زنده بود بدهد، خوب دقت کنیم قصه نمی خوانیم، این ها را درس میخوانیم، گفت یک مقدار از این دِرهم ها را بگو صدقه بدهد و بقیه را شروع کند به خرج کردن وقتی صدقات، بقیه پول هایش تمام شود او از دنیا خواهد رفت و آن وقت است که من خودم از مدینه به نیشابور برای اینکه نماز این پیرزن را بخوانم خواهم آمد، خوش به سعادتش.
برادرم، پدرم، اصل و فصل من عشق است که خویشِ عشق بماند نه خویشِ نَسَبی، کسی که با عشق خویشی دارد در دو دنیا می ماند امّا کسی که نسبی فقط خویشی دارد به درد نمیخورد .هرچه در دنیا به دست آوردهایم در گمرک مرگ از من و شما خواهند گرفت کافی است یک صبح تا غروب در قبرستان بایستید این همه مرده که می آورند دفن می کنند به نظر شما با این مرده ها چه می آورند دفن می کنند؟ آفتابه لگن، فرش های ابریشم می آورند ؟ پول ، طلا ، جواهر.. هیچ .هرچه در دنیا به دست آورده ایم در گمرک مرگ از من و شما خواهند گرفت امّا عشق و محبّت به حقیقت، حقیقت چیست ؟ خدا، حقیقت پیامبر و ائمه اطهار است، حقیقت چیست ؟ درستی، راستی، زیبایی، امّا عشق و محبت به حقیقت را نمی توان از انسان گرفت، این دنیا او را همراه هست آن دنیا هم تا ابد برای او باقی است، سرمایه ای است که در دل خاک با خودش میبرد. عشق و محبّتمان به حقیقت شناسنامه ماست هر کس در این عالم یک شناسنامه دنیایی دارد می گوید اسمت چیست، پدرت کیست، کجا دنیا آمده ای چند سالت است و... امّا همه باید در این عالم صاحب یک شناسنامه حقیقی بشوند و این شناسنامه ی حقیقی فقط با معرفت و مهر به حقیقت پیدا می شود .والسلام .اینجاست که راهی نداریم جز اینکه در اهل بیت فانی بشویم .
علی بن محمد می گوید وقتی امام 40 دِرهم را به من دادند و این کلام را فرمودند، سپس بقچه ای رو باز کردند کفنی را به من دادند فرمودند؛ این کفن را حلیمه خاتون خواهرم با پنبه هایی که از روستایی به نام مادرمان فاطمه(س) از آنجا آورده بودند برای این پیرزن دوخته است، الله اکبر، ارتباط روحی را ببین، نیشابور در ای
ران، مدینه درعربستان است، ببینید فاصله چقدر است؟ ظاهرا دورهستند امّا در باطن، هم روح ها، یا روح های نزدیک به هم، واحد و هم خانواده اند به ظاهر کثرت است امّا در درون وحدت است، منزل و خانه اهل بیت کجاست ؟ همه دنبال خانه یا چادر امام زمان(عج) میگردند بلکه یک جوری راه به آنجا پیدا کنند امّا همه غافلند منزل اهل بیت پیغمبر، منزلِ دل، قلب است، آیا قلبت خانه ی امام زمانت هست ؟
پیمانه ای است این جام، پیمانه این چه داند؟
-این وجود یک پیمانه است پیمانه چه می فهمد داخل آن آب بریزی، زَهر یا چای بریزی، هر چه .
از عرش می ستاند بر فرش می فشاند
علی بن محمد می گوید با عجله برگشتم چون امام فرموده بودند زود برو، به نیشابور که رسیدم دیدم هدایای کسانی که به من داده بودند من آوردم خدمت آقا موسی بن جعفر(ع) و ایشان پس دادند متعلق به کسانی بود که بعد از آقا امام جعفر صادق(ع) از امامت آقا موسی بن جعفر(ع) برگشته و به بیراهه رفته بودند به همین دلیل هدایای آنها مورد قبول واقع نشد. هدیه ازهرکسی قبول نکنید اگر شُبه ای، تاریکی در مال یا رفتار کسی می بینید هدیه قبول نکنید، قبول کردید اشکالی ندارد، من سالیان سال این کار را انجام می دهم بعد که آن هدیه من می شود، بدون اینکه استفاده کنم به کس دیگر آن را می بخشم . پیرزن را خبر کردم هدایایش را به او دادم همانطور که امام فرموده بودند چند روز بعد، از دنیا رفت او را غسل دادند و کفن کردند آماده در قبرستان، می گوید وقتی او را زمین گذاشتیم مولایمان آقا موسی بن جعفر(ع) را دیدیم که بالای سر تابوت ایستاده بودند نماز را شروع کردند وقتی نماز ایشان تمام شد فرمودند علی بن محمد سلام ما را به شیعیان ما برسان و بگو مثل این پیرزن زندگی کنید، امام هر زمان می آید و برایتان نماز میخواند.
گر جرعه ای ز جام محبّت چشانی ام
ای پیر مِی فروش زِ غم می رهانی ام
مست جمال عشقم و مخمور چشم دوست
از جام وصل صنما کِی می چشانی ام
ریشه محبت به معرفت، به آگاهی، به درک بر می گردد. اگر در انسان معرفت به حد اعلاء رسید محبّت هم به اعلاء می رسد، پرسشی مطرح می شود، معرفت را چگونه به حد اعلاء برسانیم ؟ پرسشی است منطقی. استغفار از جمله نعمت هایی است که خداوند به انسان عطا فرموده است، چون انسان در دوران زندگی دنیاییش مراحل متفاوتی را می گذراند در دوره ای گرفتار نفسش می شود پس یک اشتباهاتی می کند امّا پروردگار که بنده اش را رها نمی کند اگر یاغی نشده باشد یعنی با آگاهی دچار خطا نشده باشد راه روشن را برای او روشن و آشکار می کند بعد به او می گوید بنده من استغفار کن تا از این اشتباهاتی که کردی جدا بشوی و به مرحله ی طهارت نائل بشوی. چقدر زیباست خدایا مگر می شود این حد کریم، این حد بخشنده هم بود. انسانی که از هر مرحله عبور می کند استغفار هم می کند به مرور اشتباهاتش کم و کمترمی شود به نقطه ای می رسد که درجات معرفتی را به مرور کسب میکند. اینجاست که می گوید من به یک نقطه ایمنی رسیدم صاحب کرامت هایی شدم خیلی چیزها را می فهمم که بقیه هنوز نمی فهمند و... که ماشاءا...در جامعه ما کم هم نیستند، امّا درست همین جا مثل بازی ماروپله، مار از آن بالا نیش می زند با کله پایین می آید سقوط میکند، چون این مرحله، مرحله ای است که قدم به سطحی گذاشته که به آن حسنات الابرارسیئات المقربین می گویند، یعنی، دیگران از گناه توبه می کنند جویای معرفت در این مسیر از کمالات و داشته هایی که تا این زما ن در مراحل پایینتر کسب کرده استغفار می کند می گوید خدایا مرا ببخش که فکر میکردم یک چیزی شدهام، نه بابا، هرچه بیشتر پیش می آیم بیشترمی فهمم چیزی نیستم استغفار می کند تا پلّه های مرحله بالاتر پیش چشمان حقیقت بینش روشن بشود، این استغفار از پندارهایی است که راهروی معرفت، راهروهای معرفت در این مرحله چگونه است ؟ نقص را کمال می داند من میفهمم بقیه نمی دانند، عیب را صحت می داند، عجز را قدرت می داند، حالا که به مرحله بالاتری رفته می فهمد ای داد بیداد چه خطایی را گرفتار بوده است فوری استغفار می کند. اگر انسان خودش را نیاز و حاجت محض بداند یا به عبارت دیگر فقیرو بی چیز بداند آن وقت غنی مطلقی را می بیند که در همه حال تحت اداره و تدبیر این غنی مطلق است و آن وقت توحید صمدی را درک می کند می بیند هر لحظه از دیگ، توحید خروج می کند و کاسه ی جان او را پر می کند وقتی عظمت پروردگار در دل تجلی بیابد آن وقت نردبان ما و من شکسته می شود.
امیرالمومنین علی(ع) در خطبه ی متقین در مورد این آدم هایی که به این مرحله می رسند فرمودند : خالق در جان آنها عظمت یافته ماسوی ا... یعنی جدای از خداوند در دیدگانشان کوچک شده است وقتی این عظمت تجلی کرد اَنانیت آدمی با ورود به عندا... و لقای خدا نیست می شود و انسان به حیات الهی زنده می گردد.
از میان اشک ها خندیده می آید کسی
خواب بیداری ما را دیده می آید کسی
با ترنم با ترانه با سروش سبز آب
از گلوی بیشه ی خشکیده میآید کسی
مثل عطر تازهی تک جنگل باران زده
در سلام بادها پیچیده میآید کسی
کهکشانی از پرستو در پناهش پر فشان
آسمان در آسمان کوچیده می آید کسی
خواب دیدم، خواب دیده در خیالی دیدهاند
از شب ما روز را پرسیده میآید کسی

