منو

جمعه, 27 مهر 1397 - Fri 10 19 2018

A+ A A-

رمز آینه گی بخش اول

  • نوشته شده توسط مدیر سایت
  • دسته: رمز آینه گی
  • بازدید: 17833

بسم الله الرحمن الرحیم

به طور مسلم همه شما بارها و بارها به آینه نگاه کردید . به خصوص آنهایی که بیرون از خانه سر کار می روند حتما به آینه نگاه می کنند . چون دائم نگاه می کنند تا ببینند ظاهرشان درست است یا نه ؟ بنابراین شما آشنای آینه هستید . از سویی خیلی آشنایید و از سویی بسیار بیگانه . حالا ببینیم چرا ؟ یکی از ویژگی های بسیار مهم آینه این است که هر چه به آینه بنگرد آینه آن را نشان خواهد داد . آیا وقتی آینه را جلوی صورتتان می گیرید غیر از شما چیز دیگری در این آینه هست ؟ شما فقط در آینه چیزی که مشاهده می کنید خودتان هستید . آینه در کمال امانت داری آنچه را که شما هستید نشان می دهد . آیا درون آینه چیزی غیر از شما وجود دارد؟ آیا در آینه ، شما را به شکل دیگری نشان می دهد ؟ یک آینه ساده نه محدب و نه مقعر که آن دیگر آینه نیست و دارای ویژگی های مخصوص به خودش است . یک آینه ساده را وقتی پیش روی می گیرید شما را نشان می دهد . آینه آن طوری که می تواند دیگران را نشان دهد هیچ وقت نمی تواند خودش را نشان دهد . آیا آینه می تواند خودش را نشان دهد ؟ اصلا این اتفاق نمی افتد . به آینه نگاه کنید . کوچک ترین خط های صورتتان و چین و چروکتان و هرچه که دارید صادقانه به شما نشان می دهد . اما آیا آینه می تواند خودش را ببیند ؟ شما از آینه سوء استفاده می کنید . آینه شما را به خودتان نشان می دهد و شما چگونه آینه را به خودش نشان می دهید ؟ آیا می توانید نشان دهید ؟ این آینه است و من و نه هیچکس دیگری . چه اتفاقی می افتد ؟ من در آن آینه خودم را می بینم و آینه در من خودش را نمی بیند . چرا ؟ چون من آینه نیستم . اگر قرار بود که من هم آینه باشم و آینه هم که آینه است . می گیرم جلوی خودم و خودم را در آن می بینم . آینه هم خودش را در من میبیند . شما نمی توانید آن را حس کنید . من به جای خودم یک آینه می گیرم . و آینه را جلوی خودم می گیرم . آن آینه روبرویی چه را می بیند ؟ خودش را . یعنی یک آینه دیگر می بیند . حالا اگر من وشما هم مثل آینه بودیم چه اتفاقی می افتاد؟ تصویر شما در آینه و تصویرآینه در شما . باز تصویر شما در آینه وتصویر آینه در شما . و این آن قدر ادامه پیدا می کند تا بینهایت تصویر .کمی به آن فکر کنید . خیلی شعف انگیز است . فکر نکنید فهمیدن آن خیلی سخت است یا یک تصور خیلی قوی می خواهد . نه یک تفکر درست و حسابی می خواهد . کمی به خودتان زمان بدهید و آرام بگیرید. حتما می توانید آن رادرک کنید .
انسان و عالم را خداوند خلق کرده است . انسان و عالم هردو آینه های الهی هستند . آینه های خداوند هستند . انسان و عالم ساخته خداوند هستند . و هردو معلولهایی هستند . رابطه دو معلول که ازیک علت نشات می گیرد . معلول یعنی چیزی که از یک علتی به وجود آمده است . عالم به وجود آمده است از خداوند و انسان هم به وجود آمده است از خداوند . پس بر اساس این رابطه عالم و انسان هم آینه همدیگر هستند . ما به عالم بنگریم خودمان را می بینیم و عالم به ما بنگرد خودش را می بیند . این نگاههای مداوم و مداوم و مداوم . چه می شود ؟ این عالم آینه خانه است . مواجهه با این آینه خانه حیرت فزا است . چون یک تن هزار و هزارو هزاران تن می شود . چگونه ؟ گفتیم که این آینه ها که مقابل هم می افتد این آینه و تصویر را آن آینه نشان می دهد و دوباره آن آینه و تصویرش را این یکی آینه نشان می دهد . بعد دوباره این می شود یک آینه تصویر در تصویر باز این نشان می دهد و باز دوباره این می شود یک آینه تصویر در تصویر درتصویر که این یکی نشان می دهد و الی آخر . این اصل فیزیک است . خیلی حیرت انگیز و شعف انگیز است . این همه حیرت را نمی توان روی زمین نگه داشت . چون وقتی فکر می کنیم یک نفر هزار هزار هزاران تن می تواند باشد . من یک تنم و در عین حال هزاران تنم . من کل عالمم . کل عالم چکار داری میکنی ؟ چشم چرانی می کنی . زبانت را بیخودی باز می کنی . افکارت را هم بیجا می فرستی . تو کل عالمی . در این آینه خانه غافل شدی . تو را در آینه ها مرتب نشان می دهند . حیا نداری ؟ ببخشید همه این ها را من به خودم می گویم . هر یک جمله ای که دارم می گویم هزاران بار در طول این چند سال اخیر به خودم گفتم . فکر نکنید برای شما می گویم .
گفتیم برای دیدن در آینه روبرو قرار گرفتن شرط است . آیا در سوره واقعه نخواندیم که روبروی هم قرار می گیرند . چرا ؟ چون در هم باید همدیگر را ببینند . برای دیدن در آینه روبرو قرار گرفتن شرط است . به عبارت بهتر دو آینه وقتی روبروی هم قرار می گیرند به همدیگر معنا می دهند . اگر روبروی هم قرار نگیرند به هم معنایی نمی دهند . این رمز دوگانگی در آینه ها را در بسیاری از دوگانه های عالم می توان دید . دوگانگی چه بود؟ گفتیم باید دوتا آینه باشد . که این آن را و آن این را نشان دهد . این دوگانه بودن را ، این رمز آینگی را در بسیاری از دوگانه های عالم می توان دید . که با رویارویی با همدیگر معنا پیدا می کند . و آن وقت آینه های همدیگر هستند . پدر و مادر به کسی می گویند که دارای فرزند است . یعنی نمی شود به کسی گفت پدر در حالی که هرگز فرزندی نداشته است و به کسی نمی توان گفت فرزند در حالی که هرگز پدری یا مادری نداشته است . می دانید که پدر بودن یا مادر بودن غیر از مرد بودن با زن بودن است .
همه ما در این عالم یا مرد هستیم یا زن، پدر بودن یا مادر بودن جدا از بحث زن بودن یا مرد بودن است، یک زن میتواند همیشه تا روزی که زنده است زن باشد و مادر نباشد، یک مرد می تواند تا روزیکه زنده است مرد باشد اما پدر نباشد، وقتی یک فرزندی متولد میشود، پدر بودن و مادر بودن هم با او متولد می شوند، و چقدر جالب است ما دائم برای بچه ذوق می کنیم هیچکس به آن پدر و مادر اصلاً نگاهی نمی کند، هم بچه متولد شد هم پدر ش هم مادرش، آنها تا دیروز یک مرد بودند و یک زن، همدیگر را خواستند و ازدواج کردند حوائج جسمانیشان را با هم برآورده کردند اما امروز پدری متولد شد، مادری متولد شد همچون فرزندی که متولد شد.
تعریف دوستی : به کسی می گوئیم دوست که صاحب دوست دیگریست ، بدون وجود دوست به نفر اول هرگز دوست نمی گویند.
عشق: عاشق می خواهد و معشوق و خوش به سعادت آن زمانیکه عاشق و معشوق یکی می شوند، ما از این شعارها زیاد داریم و هیچ وقت هم متوجه نشدیم که عاشق و معشوق یکی می شوند یعنی چه؟شما معنی کنید.
عشق برترین نوع رابطه و والاترین نوع دوگانه ست، آینه ها باید روبروی هم باشند، عاشق و معشوق باید روبروی هم باشند، مولوی می گوید:
آینه ای هم دگر افتاد مسبب و سبب هرکسی نه چون آینه گشته است ندید آینه را
هر کسی مثل آینه نشود آینه را نمی تواند ببیند این از آن چیزهای ریزی ست که خیلی طول می کشد آدمی به آن پی ببرد. رمز آینه گی بسیار زیباست، چون آینه گی نهایت حد شباهت یافتن به یکدیگر است، آنچه که در آینه هست من هستم، بالاترین حد شباهت است، نقاش بخواهد نقاشی کند بالاخره یک جایش را یک ذره پس و پیش می کشد، عکاس عکس می گیرد عدسیش بسته تر یا بازتر باشد عکس متفاوت تر می شود، اما آینه نهایت حد شباهت یافتن به یکدیگر است، پس عشق برترین راه رسیدن به حقیقت است. شاعر می گوید:
عاشقان هرچند مشتاق جمال دلبرند دلبران بر عاشقان از عاشقان شیداترند
من با عشق زمینی کاری ندارم، من هستم و خدا، من عاشق آن دلبرم، این شاعر چه دیده از خدا که می گوید، دلبران بر عاشقان از عاشقان شیداترند؟ او از خداوند چه دیده است؟ چرا پس من ندیده ام؟ من می خواهم آن را ببینم، محتوای این بیت می گوید :دو گانه عاشق و دلبر وقتی رو در روی هم قرار می گیرند در اصل دلبر خود عاشق را به او می نمایاند و معشوق بودن او محقق می گردد، دلبر برای من خداست، عاشق ان شاالله که من، اگر رو در روی هم قرار بگیریم، اگر فی الواقع همچون دو آینه باشیم چه اتفاقی می افتد؟ من در خدا که برای من آینه ایست مقابل من، چه می بینم؟ خودم را، در آینه خودمان را می بینیم. خدا از وجود آینه ایش خود مرا به خودم می نمایاند، و معشوق بودن خودش را بر من محقق می کند.
بعضی از این دوگانه ها غیر از اینکه معنا می دهند مثل پدر مادر و فرزند دوگانه ای که به هم معنا دادند و مقابل هم هستند. تولد فرزند به آن زن و مرد معنای پدری و مادری داد و باز این تولد و وجود این معنای پدری و مادری به این موجود جدید معنای فرزندی داد.غیر از این حالت معنا بخشیدن بعضی از دوگانه ها هستند که اصلاً جلا هم می دهند.مثل صبر بر جاهل. جاهل را فقط ناآموخته نمی گویند. کسی نسبت به مطلب نادان است شروع به آموختن می کند اما جاهل کسی است که نمی داند و برآنچه که نمی داند پافشاری می کند که می داند.این خیلی درد است . جاهل در مقابل عاقل معنی می شود و عاقل در مقابل جاهل.اما غیر از این دوگانه ها که به هم معنا می دهند اگر عاقل صبر نماید جلا پیدا می کند.
صبر با نااهل اهلان را جلا است. صبر صافی می کند هرجا دلی لست.
در فیلم امام رضا (ع) دیدید که امام رضا (ع) صحبت می کند هر چقدر مامون و وزیر او بالا و پایین می پرند امام با چه صبری و آرامشی پاسخ می دهد جلای امام است.
آتش ابراهیم باعث تعالی او است. جرم و ستم قوم نوح جلای روح نوح هستند ما که نه ابراهیم هستیم و نه نوح ابتلائات دنیا اعتلای آخرت به بار می آورد. مصیبت جسم تعالی روح را به دنبال دارد.پس اینها مقابل هم هستند دو گانه هستند اما جلا هم می دهند در عالم پر زنگ و ریا انسانی تنها دوگانه ای که جلای هم دیگر هستند وقتی می گوییم جاهل و عاقل ، صبر عاقل است که در مقابل جاهل به اوجلا می دهد به جاهل جلایی نمی دهد، تنها دوگانه ای که جلای همدیگر هم هستند محبت و دوست، خلیل و حبیب . دوست کسی است که دوستش در نهنگاه وجودش جای گرفته است. این دونفر باهم دوست هستند اما این دوست است این که تک است چه طوری می تواند دوست باشد؟آن دوست واقعی اش در نهنگاه وجود ش جای گرفته است.چون جای گرفته است او را تا مقام دوستی بالا برده است بالاتر از محبت تعالی داده است.در مرتبه خلیل قرار داده است.خلیل یعنی ساری گشتن ، در مرتبه متعالی دوستی دل و جان که مرتبه ی از روح است در همه وجود انسان ساری است.به همین دلیل دوست در همه وجود دوست جاری است و در حرکت است.و آن را شایسته دوستی ساخته است.همه ما آن دوست را در نهنگاه داریم پس کجاست ؟پس چرا اینقدر بدبخت هستیم ؟ چرا نیست؟ چون من نیستم آن دوست است ولی من دوست نیستم
ابن عربی می گوید : بنده دلیل بر وجود خدا است راست می گوید خب اگر بنده نباشد خدا معنی نمی کند مقابل آن، اگر خدایی باشد و بنده ای وجود نداشته باشد باز نشان داده نمی شود.رب کسی است که مربوب دارد. مربوب کسی است که رب دارد.به همین دلیل هر کس مقام بندگی را بشناسد مقام خداوندی را خواهد شناخت . همه ما می تازیم مقام خداوندی را بشناسیم چه کسی به شما گفت برو مقام خداوندی را بشناس؟شما اول مقام بندگی خود را بشناس و یاد بگیر .سوره الذاریات آیه 56 خداوند تاکید دارد که جن و انس جز برای بندگی خلق نکرده ایم آدم می گوید عجبا هم جن و هم انس خلق کرد برای اینکه خدا را عبادت کنند بندگی کنند ، اما این آیه اشاره به همین مطلب دارد اگر کسی بنده شد و بندگی را شناخت خداوندی را شناخته است ، اصلاً مشکلی ندارد.بندگی کامل بندگی از سر معرفت است آن هم معرفت کسی که داریم عبادتش می کنیم بندگی بدون معرفت در مسیر آن راه عقل بسته است راه قلب هم بسته است و چنین بندگی چه ویژگی مهمی را دارد که بتواند بار راه تکامل انسان را به دوش بگیرد.
معرفت با دیدار محقق می شود . نمی خواهید خدای خود را ملاقات کنید ؟ خیال ندارید تا خدا را ملاقات کنید ؟ وعده ی دیدار داده است . راه دیدار را هم نشان داده است . شرایطش را هم برایتان نوشته است . آد م هایش را هم فرستاده است . عین حسن کچل که برایش سیب چیده اند تا از خانه اش بیرون بیاید ، برای همه ی ما حسن کچل ها شمع چیده است تا بلکه ما را بیرون بکشد . شمع هایش کجاست ؟ در قرآن ،
آینه هایتان را تمیز کنید . زیبا کنید . جلا دهید و منتظر باشید تا در آینه خدا خودتان را نگاه کنید . آن موقع چیزهای خیلی تازه تری به دست می آورید . زیبایی های بسیار بالا بدست می آورید .
صحبت از جمع: دو آینه تخت که روبروی هم قرار می گیرند اگر یک شمع روشن را بین این دو آینه قرار دهید تصاویر تو در تو الی بینهایت مشاهده می شود، درکی که از صحبتهای حضرتعالی داشتم یعنی هر کسی وقتی با خدای خودش رابطه عاشق و معشوقی برقرار کند خودش را در خدا می بیند و اگر این دو آینه رو در روی هم قرار نگیرند و متکئین علیها متقابلین نباشند، فرض بگیریم دو آینه زاویه 90 درجه با هم داشته باشند هم با رسم شکل و هم با فرمول میشود اثبات کرد که در آنها فقط 4 تصویر مشاهده می شود، یعنی حقایق به حداقل کاهش پیدا می کند و این بسیار مهم است که رو در رو قرار بگیرند تا تمامی حقایق خودشان را آشکار کنند.
استاد: خیلی ممنون، خوب بود.
صحبت از جمع: آینه حقیقت یعنی خداوند، برای اینکه آن حقایق آشکار شود باید یک آینه دیگری هم باشد که شکل ما را در آن بیندازد آن آینه باید روبروی آینه حقیقت قرار بگیرد تا من را نشان بدهد، چه چیزی باعث می شود مانع از آشکارشدن حقایق شود؟
استاد: گناه،
صحبت از جمع :می خواستم نکته ای راجع به آینه عرض کنم که در روایت آمده است که اَلمُؤمِنُ مِراةُ المُؤمِن مومن آینه مومن است حالا در نگاه ابتدایی این فهمیده می شود که عیوب همدیگر را به هم بازگو می کنند و نشان می دهند ولی فرمایش شما فکر می کنم لایه های عمیق تری از این روایت هست. درخصوص عشق هم مطالبی را فرمودید که یکی از آن بحث دوگانگی را مطرح میکند و من می خواهم از این دوگانگی استفاده کنم که ببینیم به یگانگی می توانیم برسیم یا نه.
صحبت از جمع :چون مطلب برای من عینیت بهتری دارد دوست دارم آن چیزی که می دانم را بگویم.وقتی فرمودید دو آینه روبه رو هم قرار می گیرند و تصاویر را به بی نهایت می توانیم ببینیم و حقایق خود را می توانیم در مخاطب خود که ان شاءالله خدا باشد آن را درک کنیم هر چقدر این دوتا آینه تخت زاویه هایشان نسبت به هم کمتر باشد یعنی فرض بفرمایید اول به هم عمود باشند( نود درجه ) که در زاویه نود درجه حتماً شما چهار تصویر می بینید اگر زاویه شصت درجه باشد شما دوازده تصویر می بینید هرچه این زاویه به دو سمت آینه تخت موازی و آن زاویه صفر میل می کند تعداد تصاویر دریافتی به ما بیشتر می شود.و این نشان می دهد هر چقدر ما استحکاکمان و یا زاویه ما با آن عشق واقعی کمتر شود حقایق بیشتری را ما در عالم هستی می توانیم پیگیری کنیم .
استاد : کاملاً درست است.
صحبت از جمع : ببخشید یک قسمتی را از ابن عربی می فرموید . اگر من آن عبارت را درست متوجه شده باشم دایر بر این بود که اگر مربوب یا بنده نبود آنگاه رب که معنی نداشت .
استاد : نه اینکه معنی نداشت . ببینید خداوند خودش فرموده است که من این ها را آفریدم برای بندگی . چرا چنین چیزی را فرموده است ؟ یا در خلقت فرمودند که من جهان و هستی را آفریدم ، آدم را آفریدم برای اینکه شناحته شوم . دقیقاً این است . رب یعنی آموزش دهنده . پرورش دهنده . پرورش دهنده باید سبب پرورش باشد که پرورش دهد .
ادامه صحبت : البته توضیح آن و توجیه آن و فهمش نیاز به مداقه دارد . ولی عرض من این است که به این راحتی نیست که من تعبدی و یا از روی تقدس بگویم که خب خدا نیاز به ما ندارد و رب بودنش منوط به وجود مربوب نیست . مشخصاً بحث ثقیلی است و نیاز به دقت دارد . شاید هم با دانش و استدلال و لفظ نشود و باید به آن شهود و اشراق رسید . ولی عرض من این است که به هرحال حداقل در ادبیات و در گفتارنیازمندی خدا و صفاتش به مادون خدا و ماسوالله مردود است .
استاد : همین طور است . قطعاٌ همین طور است .
ادامه صحبت : تجلی پروردگار بحث دیگری است ولی اینکه به اصطلاح او رب نیست مگر اینکه مربوب باشد ، فکر می کنم گزینه ی غلطی است .
استاد : ابن عربی دوگانه های را توضیح می دهد . خود او کلی مباحث دارد که روی آن بحث است . ما اگر اشاره می کنیم ولی به طور دربست هم قبول نمی کنیم . این مسئله نیاز به تفکر و اندیشه بسیار دارد . در سایه ی اندیشه ی بسیار است که شما می توانید مسئله را هضم کنید . هضم آن مشکل است و ساده نیست .
ادامه صحبت : چون اگر اشتباه نکنم حافظ فرمود که :
ما به او محتاج بودیم و او به ما مشتاق بود یعنی ما محتاجیم ولی او مشتاق ما است و محتاج نیست .
استاد : بله . همین طور است . دقیقاً همین طور است . حکایت عاقل و جاهل هم هست . ما جاهل هستیم و خداوند عاقل محض .
صحبت از جمع : آیا این بندگی پروردگار که خداوند فرمودند: جن و انس را خلق نکردم مگر برای بندگی من . آیا این بندگی پروردگار به اندازه ی وسعت وجودی هر انسانی باید باشد یا نه تمامشان باید فقط به یک مسیر باشند ، من با خودم فکر می کنم که آیا من باید همه باشم ؟ من که نمی توانم همه باشم ولی همان یک نفر هم که می خواهم باشم حکایت آن پازل برای من نقش می بندد . من در همان جایگاه پدری و مادری ، در جایگاه همان دوستی خودم وقتی بتوانم پروردگار خودم را تجلی بدهم و نشان بدهم همان بندگی خودم است . زیاد هم زحمت نمی خواهد فقط باید گوش کنم . فقط باید بندگی آن کسی که او گفته است را انجام دهم .
استاد : من به هیچ کس نمی توانم بگویم میزان بندگی چقدر است ؟ من خودم یک بنده هستم . خب . اما بنده ای هستم که یک نک پا جلوتر از شما پریده ام و دیده ام . هرچیزی که خدا گفته انجام بدهید انجام دهید و هرچه گفته نکنید ، نکنید . رمز بندگی در همین یک جمله ی من است . اگر توانستید درکش کنید تا هرجا که شما بروید آنقدر وسیع می شوید . بگذارید مثال بزنم . آدامس بادکنکی می گذارید دهنتان . بچه ها دوست می دارند . ما هم بچه بودیم از این کارها می کردیم . خوب می جویم و بعد آن را باد می کنیم و هوا داخل آن می دهیم . یکی زبانش کوچک است و بادکنکی که درست می کند به اندازه ی چراغی کوچک درست می شود . یکی زبانش بزرگ است و بادکنکش می شود یک تیرچراغ برق ، یک لامپ بزرگ . تو به من بگو این آدامس چقدر می تواند بادکند ؟ من نمی دانم . به اندازه ی زبانی که آن را باد می کند . نمی دانم توانستم منظورم را برسانم ؟ دوست داشتم چیزی بگویم که خیلی عامیانه باشد . ببینید زبانتان چقدر است و به چه اندازه می توانید در آن بادکنک بادکنید . هرچقدر که توانستید آن ظرفیت شما است . من باشم زبانم را بزرگ می کنم . آنقدر با این زبان ور می روم تا کش بیاید اما نه برای حرف زدن . برای کار کردن .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید