|
سفرنامه کاظمین نجف و کربلا بخش ششم : در راه کربلا صبح روز چهارم كه يكشنبه بود نجف را به قصد كربلا ترك كرديم. آه و ناله خيلي ها بلند ميشد با امير المومنين چطور وداع كنيم، چطور خداحافظي كنيم، چطور ميشود حرم آقا را ول كرد و من هم با خودم فكر ميكردم من چرا ناراحت نمي شوم؟ من اميرالمومنين را دوست ندارم؟ نه اميرالمومنين اين قدر گسترده است هر چه ميروي از آغوشش بيرون نمي روي، هر چه دور ميشوي از آغوشش بيرون نمي روي مگر الان از آغوشش بيرون آمدم كه از نجف به كربلا بروم بيرون بيايم براي چه ناراحت باشم،من هر جا بروم آغوشي پيدا كرده ام سفت هم چسبيدم ديگر بيرون نمي رويم، تا تو بيرون نيايي بيرونت نميكنند خودت بيرون مي آيي تقصير خودت است.
|
|
ادامه مطلب ...
|