منو

چهارشنبه, 24 تیر 1405 - Wed 07 15 2026

A+ A A-

فلسفه آفرینش (اسرار توحید ) بخش چهارم

  • نوشته شده توسط مدیر سایت
  • دسته: فلسفه آفرینش
  • بازدید: 20

بسم الله الرحمن الرحیم

روز گذشته تلویزیون را که نگاه می کردم، حاج آقایی در برنامه ی سمت خدا راجع به مسائلی گفتگو می کرد و رسید به امربه معروف، از مجری پرسید شما می دانید امر به معروف یعنی چه ؟ گفت معلوم است دیگر، یعنی مردم را تشویق کنیم به اینکه نماز بخوانند، کارهای نیک انجام بدهند . گفت خیر، معروف یعنی آن چیزی که در جامعه بشری شما امروز نیک و درست است و به آن معروف است . مثلاً، می گویند قربانی جمع کنید برای ماه محرم و بین خانواده ی نیازمند پخش کنید، این معروفی هست که همه ی شما مسلمانان موظف هستید به آن امر کنید. نهی از منکر، درست برعکس این، شما که این شب ها در تظاهرات ها شرکت می کنید و یا این کارها را می کنید، مراقب رفتارها و پوشش هایتان باشید، مراقب صحبت کردن و به افراد بغلی توجه کردنتان باشید، که اگر نباشید خیلی زشت است، این می شود نهی ازآن منکر. مثلاً وسط این گروه ها می رود و اعمال نامناسب می کند منکر است، جا ندارد، نباید انجام داد. مداح که می خواند نوه ام آنقدر ذوق کرده بود، بالا و پائین می پرید مادرش به او می گفت نه؛ الان وقت سینه زدن است وقت این کار نیست، چون مداح در شادی ها می خواند او ذوق می کند، می دود و بالا و پائین می پرد، او فکر می کرد الان هم همان موقع است. ببینید بچه ها باید از این سن آداب را یاد بگیرند، فکر نکنید بچه هستند و نمی فهمند از من و شما خیلی بیشتر متوجه می شوند و اگر درست برخورد کنیم خیلی خوب جواب می دهد.

ای هفت گردون مست تو – هفت آسمان، زمین
ما مهره ای در دست تو
ای هست ما از هست تو
درصد هزاران مرحبا
می دانید چرا حلقه ی درِتوحید را گرفته ام رها هم نمی کنم ؟ روز گذشته برای شما سقوط مسلمانان اندلس را خیلی مختصر و مفید گفتم خیلی فراتر از آن است، سندهای معتبر دارد، بروید و مطالعه کنید، 2 چیز آن خیلی مهم است؛ اول؛ مردم آرام آرام دین را فروختند که حاکمیتشان را بگیرند. دوم؛ معمولاً دشمن به خوبی می داند برای اینکه دین را از مردم بگیرد باید زیربنای رفتاری آنها را آتش بزند که آتش زده بودند ، هنوز هم در خیابان هایمان دیده می شود. زن مسلمان و اصیل ایرانی خیلی زیباتر و خیلی اصیل تر از این حرف ها در جامعه می گردد، مرد ایرانی مسلمان اصیل خیلی بهتر با اینگونه موارد اخلاقی مواجه می شود نه اینکه بخندد و حتی مسخره بازی و عبور کند، خیلی چیزها اتفاق افتاد. من معمولاً این گفتگوها را به اندازه ی 4 یا 3 تا جمله می شنوم، چون وقت آن را ندارم، یک آقایی توضیح می داد و می گفت انسان ها باید از آنچه پشت سر می گذارند درس بگیرند، این هم یک واقعیت است. می گفت؛ آن موقع در جنگ های منطقه علیه لبنان و غزه اگر همه ی مسلمانان حرکت می کردند، به داد فلسطین می رسیدند، آمریکا و اسرائیل نمی توانستند یک قصه ی جدید تحت پرچم محمد رسول ا... به نام گروه داعش درست کنند. ما گفتیم، ما که در مملکت خودمان هستیم ، داعش که نمی آید سر ما را ببرد ، زن و دختر ما و مردمان را بکشد ولی آنجا که کشتند زیر این پرچم به عنوان دین و طلب شهادت آدم ها را سرمی بریدند می گفتند هرکسی هم در این راه کشته شود شهید شده است که آدم های بی گناه را بکشد تحت عنوان گروه داعش که مثلا یک گروه متعصب بودند درحالی که چیزی که نداشت این بود . هنوز هم جرقه هایی از این دین ساختگی توسط آمریکا بازهم زده می شود هراز گاهی یک صدایی از یک گوشه ای در می آید، فلان جا در فلان مرز فلان تعداد آدم را تحت نام داعش گرفتند حالا دیگر در مملکت های اطراف ما چه می شود خدا می داند. این بنده ی کوچک خدا خیابان که نمی توانم بروم، پس در خانه خیلی زیاد فکر می کنم، خیلی از این اتفاقات کوچک در اطرافم گرفته تا اتفاقات بزرگ که طی یک سال افتاده حالا قبل از آن که دیگر جای خود دارد، که چرا این اتفاق افتاده است؟ حتما یک جایی که این اتفاق می اُفتد اندازه سر سوزنی تقصیر ماست ما که بی تقصیر نیستیم همگی یک جاهایی خرابکاری داریم. تنها چراغ پیش روی من بحث خداشناسی بود کسی که تحت نام خدا آدم سر می‌بُرد مفهومش این است خدایی را که خالق هستی است را نمی شناسد، ویژگی هایش را نمی داند، خیلی از آنها گول خورده بودند به حقیقت فکر می کردند شهید می شوند، یک عدّه محدودی پول کلان می‌گرفتند آدم ها را جمع می کردند. آن چیزی که خیلی ضعیف شده بحث توحید و خداشناسی است که آدم ها را به جهنم سوزان این دنیا و آن دنیا می‌کشاند پس به سهم خودم سعی می‌کنم یک حرکتی کنم آنچه که می توانم در راه رسیدن به توحید و شناخت خدا لازم است انجام بدهم. إن شاءا...
کسی که خدا را در وسع و به اندازه خودش شناخت دیگر خطا نمی‌ کند شاید در بحث بندگی اش ضعیف باشد امّا بنده ی گنهکار نمی شود چون مبحث بندگی یک چیزی است، گناه کردن یک چیز بزرگتر، اگر بتوانیم این کار را انجام بدهیم آن وقت جهان خیلی زیباتر می شود خیلی جای بهتری برای زندگی خواهد بود.
سوره انفال آیه 24؛ أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ؛ بدانید خداوند میان انسان و قلب او حائل می شود، می شود شما قلبتان را نشان بدهید و ببینید که خدا کجاست؟ خیلی مسئله مهمی است آیه قرآن است من که نگفتم که دچار خطا بشوم. قلب عضو مهم و معروفی است عملکرد آن برای بدن هم جایگاه خاصی دارد وقتی نبض قلب کار نکند آدم مُرده و تمام شده است. امّا در این مرحله ای که ما گفتگو می‌کنیم احکام عواطف باطنی، مثل حب و بغض، خوف و رجا، آرزوها و اضطراب درونی و ... را از خودش این قلب بروز می دهد، نمی دهد؟ پس قلب آن چیزی است که حکم می کند. قلب شما حکم می کند، شما می‌ترسید. قلب شما حکم می کند خشم یا حسد می کنید، دوست می‌دارد که دشمن می‌دارد، یعنی می خواهد هم دوستش داشته باشد هم او را دشمن. می ترسد، همین قلب امیدوار می‌شود، آرزو می کند خوشحال می شود بازهم همین قلب، اندوهگین می شود، آیا درست می گویم ؟ در شما جای دیگری جزء قلب وجود دارد که اندوه را به شما نشان بدهد؟ اگر اینطور باشد پس در حقیقت قلب همان جان آدمی است که با قوا و عواطف باطنی مجهز است، به کارهای حیاتی می‌پردازد، از آنجایی که خدای سبحان آفریننده این انسان و پدید آورنده یک یک اجزای وجود و قوا فقط اوست، شما می‌توانی بگویی خدای دیگری کلّیه های من را آفریده‌ است؟ نه. دهلیز چپ قلبم را یک خدا و دهلیز راست قلبم را یک خدای دیگری آفریده است؟ نه. انگشت های پای راست را یک خدا انگشت های پای چپ را خدای دیگر، ما چنین چیزی داریم ؟ نداریم، همه این ها را خدای سبحان، آفریننده این انسان، پدید آورنده یک یک اجزای وجود و قوای انسان است. پس به یک یک همه ی این اجزا محیط است و حقیقتا کسی که محیط است مالک همه ی این هاست. پس پروردگار عالم، میان انسان و جزء جزء وجودش و تمامی توابع وجودش حائل است بین او و قلبش، بین او و گوشش، بین او و چشمش، بین او و بدنش، بین او و جانش، در همه‌ی این ها خدا به نحوی تصرف می کند، هم به نحوی که خود انسان را مالک قرار می دهد که هر مقدار آن را به هر نحوی که بخواهد به سود انسان مالکیت می دهد، می گوید دست خودت است چقدر می‌خواهی بشنوی، چه قدر می خواهی من از گوش تو بشنوم که تو بشنوی، کم؟ پس چیزهایی را بشنو که خودت دوست می‌داری این مالکیت را هم به آدم می دهد. اسم این مالکیت اختیار است.
پس خدای سبحان حائل میان آدمی و قلب اوست، انسان هر چه را که دارد و به هر نحوی که اتصال و ارتباط دارد خدا به آن چیز نزدیک ‌تر و مربوط تر است از آن جایی که خدا مالک حقیقی تمام موجودات است، انسان به تملیک او مالک می شود، می دانید یعنی چه ؟ شما خانه خریدید برای خودت است امّا می‌گویی پسرم، دخترم این برای تو، شما مالکی، او به سبب مالک بودن شما به تملیک او مالک می شود. خدا مالک حقیقی همه‌ی موجودات است پس خدا میان انسان و متعلقاتش هم حائل و رابط است از این معنا این تعبیر می‌شود انسان موجودی است میان تهی، ای کاش مجسمه های پزشکی می‌ داشتیم تا ببینید بین قلب و ریه چقدر فاصله است، بین قلب و کلّیه چقدر فاصله است، انسان موجودی میان تهی، درون خالی است و این حد فاصلی که بین انسان و حقیقت او وجود دارد با خدای صمد پر شده با خدایی که هرگز توخالی نیست، نیازمند نیست.
سوره آل عمران آیه 26 می خوانیم: قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ ۖ بِيَدِكَ الْخَيْرُ ۖ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ؛ بگو بارالها، مالک حکومت‌ها تو هستی، به هر کس بخواهی حکومت می بخشی، از هر کس بخواهی حکومت را می‌گیری، هر کس را بخواهی عزت می‌بخشی، هر که را بخواهی خوار می‌کنی، تمام خوبی‌ها به دست توست، تو بر هر چیزی قادر هستی. این کلام قرآن که همیشه عرض کردم، خدایا تو شاهدی، یا امام زمان (عج) تو شاهدی من تخطی نکردم، نگفتم کلام من را بشنوید، گفته‌ام قرآن را بخوانید، بر قرآن تعمق کنید، کلام ائمه را بخوانید، سیره اهل بیت را زندگی کنید، آیا هیچ وقت گفتم مثل من زندگی کنید خدا آن روز را نیاورد، من 1000 تا مسئله و سختی و مصیبت کشیدم، اصلا دلیل ندارد شما مثل من باشید.
در مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل جلد 15 آمده؛ هنگامی ‌که آقا ابولفضل (ع) و خانم حضرت زینب (س) فرزندان امیرالمومنین (ع) کوچک، خردسال بودند، بعد از شهادت خانم حضرت زهرا که آقا ازدواج کردند حضرت عباس(ع) دنیا آمدند که حضرت زینب (س) هم با ایشان بودند. امیرالمومنین (ع) به حضرت عباس (ع) فرمود بگو 1، ایشان گفت 1، دوباره گفتند بگو 2؛ گفت شرم دارم با زبانی که 1 گفتم 2 بگویم، امیرالمومنین (ع) میان دیدگان فرزندش را بوسید، بعد رو کرد به خانم حضرت زینب (س) که سمت چپشان نشسته بود، توجه کرد، با محبت نگاه کرد، خانم حضرت زینب (س) که بزرگتر بود پرسید ای پدرجان ما را دوست داری؟ آقا فرمودند آری، فرزندم، فرزندان ما پاره‌های جگر ما هستند، گفت پدر جان در قلب مومن دو محبت یعنی محبت خدا و فرزندان جمع نمی شود، اگر چاره‌ای نباشد دلسوزی برای ماست، محبت خالص برای خداست.خجالت کشیدم این همه قربان صدقه نوه‌ام می روم، این قدر دوستش دارم، خدا وکیلی چشمم همیشه دنبالش می‌رود ذره ای به او آسیب نرسد، و به طور مرتب از خدا برای آنچه به من داده تشکر می‌کنم، ولی حواسمان باشد قلب ما برای خداست.
سوره حدید آیه 3؛ هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ؛ اول و آخر، پیدا و پنهان اوست (خدا)، او به هر چیزی داناست.
سعدی علیه الرحمه می‌گوید:
یکی قطره باران ز ابری چکید - یک قطره باران از ابری که داشت گذر می کرد چکید و بر دریا افتاد
خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جایی که دریاست من کیستم؟
گر او هست حقا که من نیستم
جایی که ما قرار داریم همه اش خداست، پس چرا این ‌قدر تنها و بی‌پناهی؟ چرا این قدر بی کس و کاری؟ علتش یک چیز است چون خدا را حس نمی کنی.
جای دیگر باز سعدی می‌گوید؛ همه هر چه هستند از آن کمترند
که با هستی اش نام هستی برند - با بودن خداست که ما می گوییم هستیم، هست خداست که سبب می‌شود ما بگوییم هستیم.
سوره بقره آیه 115: وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ؛ پس به هر طرف روی کنید، به سوی خدا روی آورده اید.دیدید درست گفتم، همه جا خداست.
آل عمران 190 و 191؛ إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لَآيَاتٍ لِأُولِي الْأَلْبَاب؛ به درستی که در خلقت آسمانها و زمین و پی در پی در آمدن شب و روز نشانه‌های روشنی برای خردمندان حقیقی است. الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ؛ آنان که ایستاده و نشسته، بر پهلو قرار گرفته در یاد خدا بوده در آفرینش آسمانها و زمین می اندیشند و در درونشان می‌گویند، اقرار می‌کنند پروردگارا این جهان را بیهوده نیافریده‌ای تو پاک و منزهی پس ما را از عذاب و عقوبت آتش نگه دار.
می خواهید نگه دارد؟ تلاش کن مثل خدا بشوی، به همان زیبایی و پاکی. تا زمانی که منیت انسان پا بر جاست، توجهش به عالم کثرات است. ما یک من پنداری داریم، یعنی فکر می‌کند هست، پندار یعنی فکر، من پنداری یعنی فکری که فقط من در آن است. کسی که به عالم کثرات بند است به دور من پنداری و عناوین خودش همیشه در حال طواف است، از این به بعد آدم ها را نگاه کنید می‌گوید من می‌بینم، من می شنوم، من می توانم بفهمم، من تاجرم، من دکترم، من فیلسوفم، من فکر می‌کنم،... باید بفهمد، این آدم آسمان وجودش که باید صاف و پاک و بی نقش باشد، پر از نقش است، خدا در آن جایی ندارد که، و چنین کسی محال است حقیقت توحید را درک کند.
علامه حسن زاده آملی علیه الرحمه در رساله لقالله شان فرموده شبی یکی از اساتیدم را در خواب دیدم که رساله سیر و سلوکی را به من داد فرمود؛ التوحید ان تنسی غیر الله، توحید این است که غیر خدا را فراموش کنی. می گوید فردا صبح رفتم نزد استادم، خوابم را گفتم ایشان یک بیتی را از شیخ محمود شبستری خواند:
نشانی داده اندت از خرابات - به همه شما نشانه این جوری می‌دهند، یعنی جایی که هیچ نقش دیگری نیست
که التوحیدُ اسقاط الاضافات
- هر که به توحید برسد همه اضافه هایش را باید اسقاط کند، من پنداری اش را باید دور بریزید، همه من هایش را باید بفرستند سطل زباله، تو که هستی؟ بنده خدا، ای بنده خدا در جمع خواستم صدایت بزنم چه؟ بگو فلانی، همین قدر نه بیشتر، چه ، که، چه کاره؟ وقتی سر کارمی‌رود و مشغول می‌شود آنچه در وجودش است را ارائه می‌کند نیاز به داد زدن و شعار دادن نیست.
در سوره مزمل آیه 8 خداوند به پیغمبرش فرموده؛ وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَتَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا؛ نام پروردگارت را به زبان حال و قال یاد کن، حال و قال یعنی درون و بیرون، و از غیر او قطع امید نما فقط دل بر او ببند. در کلمات المکنونه فیض کاشانی از کلام مولا امیر المومنین (ع) آوردند که آقا فرموده است: ما رأيتُ شيئًا إلا و رأيتُ اللهَ قبلهُ و بعدهُ و معهُ و فيه؛ هیچ چیز را ندیدم مگر آن که قبل از آن، بعد از آن، با آن و در آن خدا را دیدم. امیر المومنین (ع) در همه چیز اول خدا را می‌بیند. بروید بخوانید دیر می‌شود بعد در آن صحرای بزرگ محشر امیرالمومنین (ع) را می‌بینی از کنارش رد می‌شوی، فکر نکن با این قیافه‌هایی که این جا عکس ها رو می‌گذارند می‌بینی، شما باید با آن چیزی که هستند ببینی. منتها باید اینجا درکشان کنی و بعد ببینی.
مرحوم ملا محمد مهدی نراقی در کتاب جامع السعادات فرمودند؛ توحید چهار مرتبه دارد، مثل گردو یک پوست بیرونی ، یک پوست نازک درونی ، مغز گردو و روغن مغز گردو دارد.
مرتبه اول؛ انسان به زبان لا اله الا الله بگوید در حالی که دلش از لا اله الا الله  غافل است و اصلا به آن توجه نمی‌کند، حتی برخی از اوقات منکر است این مثل منافق‌ها است، این توحید زبانی هیچ سودی ندارد.
مرتبه دوم؛ دل معنای لا اله الا الله را تصدیق می‌کند، این اعتقاد عوام مردم است، گوینده زبان و دل، موحد و یکتاپرست هستند، اما این اعتقاد موجب گشادگی و صفای قلب نیست.
مرتبه سوم؛ رسیدن به توحید و یگانگی خدای متعال از راه کشف و به واسطه نور الهی است. با وجود آنکه اشیا را کثیر می‌بیند ولی همه را صادر شده از حضرت حق‌ می‌بییند. یعنی موحد مشاهده می‌کند که تنها موثر در وجود خداست. آقا امیر المومنین (ع) فرمودند هر چه مشاهده می‌کنم قبل از آن، همان موقع، بعد از آن همه را خدا می بینم.
مرتبه چهارم؛ در این مرتبه موحد در وجود جز یکی نمی بیند، اصلا یکی می بیند، این مرتبه را اهل معرفت فنای در توحید می گویند. صاحب این مرتبه، چون جز واحد را یعنی خدای یکتا را نمی بییند پس خودش را هم دیگر نمی بیند و چون خودش را ندید از خودش در خدای خودش فانی می‌شود، این مشاهده صدیقان است، این مرتبه نهایی توحید است، مقام خاص الخاصان، چنانکه امام العارفین امیرالمومنین علی (ع) در جنگی تیری به پایشان خورد، اطرافیان گفتند دست نزنید، امیرالمومنین (ع) که به نماز مشغول شدند بروید آنجا را باز کنید، جراحی کنید تیر را در بیاورید، ایشان اصلا متوجه نمی‌شوند، و همینطور هم شد، چنان توحید صمدی در ایشان ظهور کرده بود که از خود خالی شده بود، فقط از خدا پر شده بود که متوجه نشد.
بی‌همگان به سر شود، بی‌تو به سر نمی‌شود
داغِ تو دارد این دلم، جای دگر نمی‌شود
دیده عقل مَستِ تو، چرخه چرخ پَستِ تو
گوشِ طَرَب به دست تو، بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند، دل ز تو نوش می‌کند
عقل خُروش می‌کند، بی‌تو به سر نمی‌شود

نوشتن دیدگاه