گفتگوی آقا امیرالمومنین از نامه 31 امیرالمؤمنین (ع) نهج البلاغه،
- نوشته شده توسط مدیر سایت
- دسته: نهج البلاغه
- بازدید: 13
بسم الله الرحمن الرحیمَ
امروزیک جمله ی قشنگی از آقایی شنیدم که گفت؛ روزی که امام زمان (عج) ظهور کنند وقتی به خانه خدا تکیه می دهند و صدا می کنند، یادتان باشد رمز بین ما شیعیان و امام زمان، اباعبدالله الحسین(ع) است، همه ی ما فرزندان و بندگان خدائی هستیم که پدرمان امام حسین(ع) است آقا ما را اینجوری صدا می کند، مثل اینکه بگوییم آقای فلانی فرزند آقای فلانی، میشناسد فوری می دود دیگر، ولی آن موقع ما دیگر این اسم ها را نداریم، پس هوشیار باشیم که آن موقع بنده ی خدا باشیم و یادمان باشد زیر پرچم سیّدالشهدا سینه زدیم، نام مبارک اباعبدالله روی همه ی ما مُهر خورده است. اگر یادمان باشد به سمت ایشان می دویم وگرنه ما هم امام زمان (عج) را تکذیب خواهیم کرد و این بدترین حالت ممکن است.
می خواهم مسیر گفتگو را تغییر بدهم برای همین از کلام آقا امیرالمؤمنین (ع) بهره جستم، یکی از مشکلات پدر و مادرها با فرزندانشان این است که بلد نیستند گفتگو کنند شاید من هم یکی از همان ها باشم نمی دانم فرزندانم باید قضاوت کنند، این روانشناس یک چیزی می گوید، آن روانپزشک یک چیزی می گوید، آن آکادمی فلان یک چیزی دیگر، به درد ما نمی خورد ما مسلمان شیعه هستیم، ما کسانی هستیم که یک دین مشترک داریم و امام اوّل ما امیرالمؤمنین (ع) است و ازایشان خیلی چیزها مانده پس برویم از آن استفاده کنیم.
نامه 31 امیرالمؤمنین (ع) از نهج البلاغه، خیلی زیباست میفرماید؛ از سوی پدری مهربان به فرزند مورد علاقهاش، بچّه ها اوّل باید بدانند که شما دوستشان دارید، مقابل آن ها نایستادید، نسبت به آنها خیلی مهربانید، بچّه ها گاهی اوقات خودشان را لوس می کنند هر چقدر هم بزرگ، برای پدر و مادر بچه ها 70 ساله هم باشند، اگر پدر و مادر زنده باشند هنوز بچّه هستند بگذارید شما را ببوسند شما هم آنها را ببوسید، خیلی مهم است. از پدری در آستانه ی فنا، یعنی من دیگر عمرم را کردم خیلی نمانده است، من این را که می خواندم اینقدر لذّت بردم چون دقیقا حس کردم که من هم باید اینجوری باشم. از پدری در آستانه ی فنا، معترف به فراز و نشیب زمان، اعتراف می کنم سنی را که گذراندم خیلی بالا و پایین داشتم، که آفتاب عمرش در حال غروب بوده است، تمام می شود، چه کسی می تواند بگوید چقدر زنده میمانم، همه ی ما الان هستیم ممکن است فردا صبح یک تعداد نباشند.
طبعاً دیگرتسلیم روزگار است، من با وجود این وضعیتی که دارم مجبورهستم تسلیم روزگار باشم یک روزی اراده میکردم پشت فرمان می نشستم از اینجا میرفتم فلان شهر از هیچ چیز هم نمی ترسیدم امّا الان دیگر تسلیم هستم چون نمی توانم بروم باید کس دیگری مرا ببرد، فرزندان شما باید اینها را بفهمند که یک روزی آنطوری می دوید اینطوری هم دارد بچّه ها باید این را بدانند و منتظر چنین چیزی در زندگی شان باشند. ساکن سرای مردگان، می گوید دنیا سرای مردگان است چون نمیفهمند زندگی یعنی چه؟ که فردا از آن کوچ می کنند. به فرزندی که آرزومند دست نایافتنی ها و رونده ی راهی است که روندگانش به آخر نرسیده اند، بچّه ها آن قدر چیزهای عجیب و غریب می خواهند، فرزندی که هدف بیماری ها، امروز یک بیماری فردا یک بیماری، گروگان روزگار، امروز اسیر یک کاری، فردا اسیر یک کار دیگر، تیررس مصائب، مصیبت ها می آیند روزی که حاج آقا فوت کرد من فکر نمی کردم فوت کرده باشد پسرم گفت بابا فوت کرد خنده ام گرفت گفتم شوخی میکنی، یکباره همگی شوکه شدند. گرفتار دنیا، از صبح بیدار می شوی تا آخر شب می دوی اگر بخواهی بنویسی خودت خجالت میکشی که مگر من چه کار می کردم این همه از صبح گرفتار بودم. سودا کننده دنیای فریبکار، دنیا فریب می کند تو هم یک جور دیگر با او. بدهکار نابودی ها، هر آنچه که از بین برود. اسیر مرگ، قرین رنجها، همنشین غم ها، آماج بلاها، در این شب هایی که گذشت من اصولاً چشم هایم را می بندم چون آرام تر و راحت تر می توانم سیر کنم چند باری چشمم را باز کردم یک بنده خدایی را غمزده گوشه کنار حسینیه دیدم چرا ؟ زمین خورده ی خواهش ها، تو زیادی از حد خواهش می کنی، برای چه؟ من گاهی اوقات روی کاناپه می خوابم ولی برای من بلند شدن از روی آن سخت است ولی همیشه تلاش می کنم هر طور است خودم بلند شوم، خانمی که در خانه ی ما هست می گوید حاج خانم مگر من به خاطر شما اینجا نیامدم؟ اما من دوست ندارم خواهش کنم اگر کنار دستم بودی انجام بده خدا خیرت بدهد ولی تا بتوانم خودم انجام می دهم. زمین خورده ی خواهش ها، هواها، جانشین مردگان.
همانا پشت کرد دنیا، سرکشی روزگار از من و روی آوردن آخرت مرا از یاد غیر خودم منصرف کرده است، توصیه می کند می گوید؛ به دنیا پشت کنید چون دنیا سرکش است اذیّت می کند به آخرت روی بیاورید همین باعث می شود که شما از خودتان دیگر غافل بشوید. تمام توجهم را به آخرت معطوف داشته تا به وضع خود بپردازم، مرا از توجه به دیگران بازداشته، مرا از خواستههایم بازگردانده، خیلی قشنگ است یک روشن ضمیر از یک کشور دیگر برای من پیغام می دهد به فلانی بگو خانه ات را خالی کن این همه انباشتگی مرض، بیماری می آورد، تو از کجا دیدی آخر؟ می گوید هرچه اضافه داری بده برود، واقعاً هم برای چه نگه می دارید ؟ وقتی ما به خودمان پرداختیم از توجه به دیگران منفک و جدا می شویم. مرا از خواسته هایم بازگردانده است، خانم یا آقا، 2 یا 3 تا لباس داری دوباره برای چه می خری ؟ می گوید ارزان است، حالا نمی تواند یک سال بعد دوباره ارزان شود؟ می گوید نه، همه چیز گران می شود، حقوق تو هم بالا می رود، نترس، هول نزن، امروزت را هرچیزی نیاز داری تهیه کن. مرا از خواسته هایم بازگردانده، حقیقت کار من را نشان داده است، به راهی جدی کشانده که در آن بازی نیست، به واقعیتی خاص رسانده که با دروغ آمیخته نیست. مردن است آقا ، خانم، شوخی داریم؟ اگر فکر می کنید شوخی است بهشت زهرا بروید و دم غسالخانه بایستید تندتند، شکلات پیچ بیرون می آورند، تندتند نمازشان را می خوانند و تند تند و باعجله هم می برند و در خاک می گذارند، دروغ که نیست. واقعیتی خاص که اصلاً با دروغ آمیخته نیست و برای همه هم هست، پول داری؟ باشد،. پول نداری؟ باشد، پول ندارد راحت است جنازه اش روی زمین نمی ماند حتماً شهرداری همان خاک می برد با همان پارچه ی ارزان قیمت کفن که آن پول دار هم می پوشد، هردوی آن یکی است.
امیرالمومنین (ع) به فرزندش می گوید؛ تو را ملاحظه کردم که پاره ی تن من، بلکه همه ی جان من هستی، به خدا همینجوری است . فکر نکنید ، گاهی اوقات مادرها اخمو هستند، گاهی اوقات مادرها سفت می گیرند، فکر می کنند اگر سفت بگیرند بچه هایشان لوس نمی شوند من خودم از آن مادرها بودم خیلی لوس نمی کردم، پدرشان بچه ها را بیشتر لوس می کرد تا من . ولی واقعیت این است، من وقتی نوه ام را می بوسم با اینکه پسرهایم و دخترم را می بوسم یک لذت دارد، فکر می کنید او بچه است و لذتش بیشتر است، نه. به گونه ای که اگر آسیبی به تو رسد به من رسیده است، این را به فرزندتان بگوئید بگذارید بداند، اگر مرگ به سراغ تو بیاید، انگار سراغ من آمده من قبل از تو می میرم . پس کار تو را کار خودم می دانم، نامه ای برای تو نوشتم تا تو را در سختی های زندگی رهنمون باشد، چه من زنده باشم یا نباشم. پسرم همانا تو را به تقوای خدا، پاسداری از حدود الهی سفارش می کنم که ملتزم اوامر او باشی، بر خودت واجب بدانی اوامر پروردگارت را اطاعت کنی، دلت را با یاد خدا زنده کنی، توصیه می کنم که به ریسمان او چنگ زنی، چه ریسمانی مطمئن تر از رابطه با خداست اگر این ریسمان را بگیری. من الان این حرف ها را به دخترم و پسرهایم می گویم شما شاهد باشید بعداً هم هروقت خواستید می توانید به آن رجوع کنید و دوباره خودتان بخوانید این ها حرف های من است، من از امام خود تبعیت می کنم . دلت را با پند نیکو زنده دار، دلت را با نصیحت های قشنگ به دیگران زنده کن، نگو تو چرا اینقدر عصبانی هستی، به او بگو اگر تو بخندی خیلی خوشگل می شوی، می دانی ؟ چقدر لبخند به تو می آید، نگو وقتی داد می زنی چقدر زشت هستی؟ همان حرف است ولی جور قشنگ آن را بگو.
هوای نفس را با بی اعتنایی به حرام بمیران. سال هاست تلویزیون را که روشن می کنم اگر مسابقه ی شنای آقایان باشد نگاه نمی کنم، آیا شرع به من حرام کرده است؟ اصلاً نمی دانم، ولی خودم را ملزم کرده ام که به حریم کسی نگاه نکنم. جان را با یقین قوی دار، هرکاری را می کنی با یقین انجام بده، با نور حکمت روشنی بخش، هرکاری را که انجام می دهی دلیل و حکمت آن را بدان. با یاد مرگ نفس را رام گردان، نفس از تو چیزهای بد و زشت می خواهد، به او بگو می میری، تو را زیر خاک می گذارند، اگر کار بدکرده باشی همان جا می مانی و این مورچه ها می آیند و تو را می خورند، او را بترسان. به نابودی و فنا از او اعتراف بگیر، نفس از آنِ شما است، به او بگو فهمیدی چه گفتم ؟ او را به تحولات ناگوار دنیا بصیر کن، گاهاً کسانی هستند، خانم هایی که نزد من می آیند، عزیزانی با من تماس می گیرند و می گویند وای زندگی خیلی سخت شده است، آرام باشید چه خبر است ؟ این نبود ؟ نمی خوریم، آن یکی را می خوریم، پول نداریم ؟ خرید نمی کنیم باید صبر کنیم دیگر، حالا خانه هایتان که سرجایش است. یکی از عزیزان به من پیام داده که در بحث جنگ خانه ی یک خانواده ای را زده اند و خراب شده است برای بازسازی به آنها 350 میلیون داده اند ولی کم است برای همین خانه آماده نیست آیا می توانی برای آنها یک خانه ای ردیف کنی فعلاً بروند و داخل آن بنشینند ؟ ما شمال که بودیم، اول ماه رمضان، جنگ که شروع شده بود، بچه ها که رفته بودند خرید کنند، یکی از این مغازه دارها دیده بود که این ها تهرانی هستند گفته بود من اینجا 2 تا اتاق آن بالا دارم اگر در تهران کسی هست که برای جا مستاصل است بگو بیاید و برود آن بالا بنشیند پول هم نمی گیرم، کمک کنید . ما باید فرزندانمان را به تحولات ناگوار دنیا عادت دهیم. او را از فراز و نشیب روزگار، از زشتی های گردش شب و روز بترسان، از فراز و نشیب روزگار، این معلوم است، امروز پول داری و فردا نداری، امروز پستی و مقامی داری، 2 سال بعد نداری. زشتی های گردش شب و روز یعنی چه؟ خداوند می خواهد یک چیزی را بگوید، شب فقط برای خوابیدن نیست، بلند شدن و قدری راز و نیاز کردن است، وقتی بلند نمی شوی، نماز صبح هم بلند نمی شوی، زشتی شب می شود. روز برای آن است که پی معاش بروی، راس ساعت معین به ندای الهی که تو را دعوت می کند جواب دهی اگر ندادی زشتی است، شب قاعده ی خودش را دارد و روز قاعده ی خودش را، این شب و روز الان برای من و شما است. اخبار گذشتگان را بر نفس خود عرضه بدار که آنهایی که قبلاً بودند چه کار کردند ؟ چه طور زندگی کردند ؟ فلانی در طول عمرش یک رکعت نماز نخواند، فلان کارهای زشت و بد را انجام داد، به نفس خودت توصیح بده . و آنچه بر سرشان آمده است یادآور شو، من فیلم مختار را برای چندمین بار تماشا می کنم خدا ان شاالله در این دنیا و آن دنیا آن کسی که این فیلم را ساخته و اینطور ارائه کرده است را عوض بدهد. یک لحظاتی را نشان میدهد که شما نمیتوانید فقط درکتاب پیدا کنید باید عینی ببینید شما میبینید آنکه سر امام حسین (ع) را برید، آنکه بر سینه مبارکش نشست، با چه خفتی مُرد و بسیار زیباست به بچههایتان یاد بدهید ببینند.
در دیار و آثار ویران رفتگان سیر کن که آنها چه کار کردند. از کجا حرکت کرده بودند، کجا فرود آمدند، خواهی دید که آنها از جمع دوستان جدا شدند به دیار غربت سفر کردند. گویی زمانی نمیگذرد که تو هم یکی از آنها خواهی شد، پس جایگاه آیندهات را آباد کن. از حالا فکر آینده ی پیش رو که در جهانی دیگر منتظرتو است باش. آخرت را به دنیا نفروش، آنچه نمیدانی مگو. از چیزی سخن بگویید که به چشم دیدید، من شنیدم فلانی اینطور می گفت، فلانی راوی بسیار خوب و صادق من نمیپذیرم مگر با چشمم ببینم، هر چیزی را میشنوید برای دیگران نگویید بعدا باید تک به تک اینها را حساب پس بدهید، خودتان میدانید. یک دوستی که در این شبها بوده برای من یک متنی را فرستاده که 2 نفر دلشان از بر خورد 2 نفر دیگر شکسته شده، اسم نبرده فقط گفته است تذکر بدهید که اگر یک تازه وارد بیاید و این اتفاق را ببیند ناراحت می شود، کارش را میکند. من شنیدم فلانی این را گفت، دیگری این کار را کرد... باور کنید گزارش یک واقعه تا مرحله ی یک غیبت سنگین به اندازه یک خط باریک است، گزارش بده، چه کسی به شما گفت قضاوت کن .
آنچه لازم نیست بر عهده تو نیست بر زبان نیاور. به رفتن در راهی که بیم گمراهی در آن است قدم مگذار زیرا خودداری از کاری که موجب افتادن در گمراهی است خیلی بهتر از افتادن در هلاکت است. امر به معروف کن تا اهل آن گردی. ما فکر میکردیم امر به معروف یعنی خمس بده و ... یعنی آنچه که قرآنی است؛ آن روز یک روحانی در تلویزیون صحبت می کرد، میگفت؛ هر چیزی که در جامعه به نیکی، به کار خوب، احسان معروف است تو به آن امر کن، پیرزنی از خیابان میخواهد رد شود نمیتواند از ماشین ها میترسد توانجام بده و بقیه را تشویق کن. هر چیزی که به کار زشت و بد معروف شده نهی از منکر کن. امر به معروف کن تا اهل آن گردی، همیشه این کار را انجام بدهید. با دست و زبانت با بدیها بستیز و جنگ کن، بکوش تا از بدکاران دور باشی. در راه خدا با جدیت تلاش کن. هیچ وقت سرزنش ملامت گران تو را از کار در راه خدا باز ندارد. مثلا میگویند ای بابا شما چرا این خمس و زکات را به آقایان میدهید از کجا میدانید چطور خرج میکنند؟ خودشان میخورند، برای خانوادههایشان صرف میکنند، تا حالا از این حرفها نشنیده اید؟ خیلی زیاد، خب تو که خمس ندادی، زکات هم ندادی اینها که گناه شد، غیبت هم کردی، قبول هم کردی اینکه چند برابر گناه شد، اگر بردی و دادی و تو را ملامت کردند بگو اشکال ندارد عمل من با نیت خودم هست عمل آنها هم با نیت خودشان ولی از کار خیرت جا نمان.
به خاطر احیای حق در دریای مشکلات شنا کن، چون میخواهیم حق را احیا کنیم، شما فکر میکنید امروزه احیا کردن حق یعنی چه، ما چه وظیفه ای داریم؟ امیرالمومنین (ع) که دستور دادند، ما هم که نمی دانیم، به چه دردی می خوریم؟ می گوییم شیعه امیرالمومنین (ع) هستیم. برای احیای حق، این روزها چه بکنیم که خوب باشد هر کسی برای خودش باید اندیشهای داشته باشد، در همه رشته ها شناخت پیدا کنیم، کلام ندهیم تا شناخت و آگاهیمان کامل شود آن وقت حق احیا خواهد شد. ما بدون اینکه بفهمیم و بشناسیم دائم کلام بیرون میدهیم کارخانه کلاممان خوب کار میکند و با سرعت تمام شناخت که نداشتیم آن یک ذره ای که برای ما مانده بود را نابود میکنیم. دین خود را عمیقا درک کن، من دبیرستان همین محل درس می خواندم یک روز مدیرمان آمد و یک تعداد از بچههایی که کار میکردند فعال بودند را صدا کرد که میخواهیم در مدرسه کلاس بگذاریم. آن زمان ما دو نوبت مدرسه میرفتیم از 8 تا 12 و بعد 2تا 4 در این دو ساعت می خواستند کلاس بگذارند. پرسید چه کلاسی بگذاریم یکی گفت رقص، یکی گفت ورزش، من فکر کردم چه بگویم هر چه بگویم به من میخندند، ناظم گفت تو بگو؛ گفتم من کلاس دینی میگذارم، گفت با معلم های این مدرسه؟ گفتم نه، پرسید از کجا میخواهی معلم را بیاوری؟ گفتم خدا آدم آن را میرساند . هیچ کس را هم نمیشناختم، من این را گفتم معلم ورزشمان شنید، گفت معلمی که تو میخواهی با من، استاد یک دانشگاه است در علوم دینی تدریس میکند گفتم استادش هم دارم. در دریای مشکلات شنا کنید و حتما راه بیابید، 5 سال تمام هر سال هفته ای یک روز یک معلم دینی، یک استاد دانشگاه می آمد و برای دخترها صحبت میکرد. نظامت و رسیدگی و مراقبت به آن گروه همه با من بود، یک دختر دبیرستانی، نترسید، کارکنید. دین خود را عمیقا درک کن، خود را برای پایداری در برابر مشکلات عادت بده، شما باید این مطالب را به فرزندانتان آموزش بدهید، که صبوری در راه خدا، خلق و خوی پسندیده ای است.
در تمام کارها خود را در پناه خدا قرار ده که در این صورت خود را به پناهگاه مطمئن و نیرومندی سپردهای. شما باید برای فرزندانتان خدا را آن چنان محکم و بزرگ جلوه بدهید که هیچ وقت احساس تنهایی نکنند، فکر میکنید چطور امام حسین (ع) اهل و عیالش را در صحرای کربلا گذاشت و میدان جنگ رفت و میدانست که کشته میشود، چون میدانست اهل و عیالش خدایی به این بزرگی دارند.
در دعا پروردگارت را با اخلاص بخوان که عطا، امساک، بخشش و حرمان تنها به دست اوست. میتواند به تو عطا کند میتواند جلوی دادن به شما را بگیرد، امساک کند، میتواند بخشش کند، درد و دوری، سختی، حرمان همهی اینها به دست خدا است، فراوان از خدا درخواست خیر و نیکی کن، کوتاه نیا آن قدرخزانه اش پر است هر چیزی به تو بدهد کم نمی آید، زیاد بخواه، کم نخواه.
فرزندم وصیت مرا به درستی دریاب به سادگی از آن مگذر زیرا بهترین سخن آن است که سودمند باشد کلامی که سودمند نیست از خودتان بیرون بیندازید، به درد شما نمیخورد. بدان، علمی که سودمند نباشد ارزشی ندارد، دانشی که سزاوار یادگیری نباشد خیری در آن نیست. تو را به خدا این قدر این کتابهای به قول مادربزرگم 8 مَن 9 شاهی را نخوانید یعنی چیزی که آن قدر بی ارزش هست. پسرم وقتی دیدم به پیری رسیدهام و قوایم به سستی گراییده به نوشتن این وصیت مبادرت کردم.

