منو

جمعه, 29 تیر 1403 - Fri 07 19 2024

A+ A A-

دل بسپاریم به پیامهای گرگ و میش

بسم الله الرحمن الرحیم

نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم // به کسم نکن حواله که به جز تو کس ندارم
همه ما باید چنین بیندیشیم و چنین درخواست کنیم. در زبان فارسی اصطلاحی داریم به اسم گرگ و میش، قطعا همه شما بارها کلمه گرگ و میش را شنیده اید، بارها آن را به زبانتان هم جاری کرده اید و برای دیگران گفتید، آیا تا به حال به این اصطلاح فکر کرده اید؟ یک نفر به من بگوید گرگ و میش یعنی چه؟
صحبت از جمع: گرگ و میش در واقع شرایطی است بین طلوع خورشید و عبور از سیاهی به سپیدی. در آن هوا به خاطر شرایط تاریکی و سپیدی، تشخیص اینکه شما از دور گرگی می بینید یا میشی می بینید سخت است بنابراین معروف شده است به هوای گرگ و میش.
استاد: متشکرم. حالا برویم و ببینیم که این گرگ و میش ما را به کجا می برد؛ در جلسات گذشته سوره هایی از قرآن را تلاوت کردیم، در این سوره ها خداوند به شب و روز و موقع تعویض جایگاه هایشان قسم یاد کرده است، در سوره ی ضحی، لیل و... همان طور که دوستمان فرمودند اصطلاح گرگ و میش را به زمان کوتاه جابه جایی شب با روز اتلاق می کنند در آن هنگام هنوز تاریک و شب است اما بارقه های صبح به آن دمیدن می گیرد و آدمی را آگاه می کند که تاریکی دائمی نیست، نه تنها در آن هوا تشخیص نمی دهی از دور در جنگل گرگ یا میش می آید، غیر از آن چیزهای دیگری هم در پس این ماجرا هست، آدم را آگاه می کند که تاریکی دائمی نیست و بالاخره خواهد رفت و روشنایی خواهد آمد، حالا زیباترش چیست؟ هر روز این پدیده تکرار می شود، به عمر شما روزی بوده است که تکرار نشود؟ هر روز تاریکی شب آمده و آرام آرام لباس روز بر تنش پوشیده شده و آن دیگر دیده نشده است، به طور حتم این تکرار یک پیامی را با خودش دارد، ببینیم پیام آن چه چیزی است؟
اول: این که ای انسان بدان، تو با همه قدرتمندیت نمی توانی جلوی رسیدن به تاریکی و سیاهی شب را بگیری، همه پروژکتورها را هم روشن کن، نور باران کن ولی شب و تاریک است به همین نسبت نمی توانی جلوی سلطه نور بر تاریکی را هم بگیری، می آید و می رود، بدون آن که تو صاحب اختیار باشی. شاید این طور یک مقداری از غرور کاذب ما کم کند این که ما می فهمیم، ما می توانیم، من می توانم، من می کنم، شاید این طور این من ها را خداوند نابود کند، مهم این است که ای انسان فهم این جریان را می کنی؟ می فهمی؟ قادر هستی که در وجود خودت که به عنوان یک انسان هستی اما به تنهایی یک جهان هستی قلمداد می شوی، شما عالم کبیر هستید دیگر، آیا می توانی این جابه جایی را در خودت جستجو کنی؟ گرگ و میش را می توانی در خودت پیدا کنی؟
دوم: اگر تاریکی و سیاهی شب نیاید، نباشد، تو متوجه تسلط دائمی و پیروزی بر تاریکی می شوی؟ نه.
سوم: در طبیعت تو ای آدم چنین پدیده ای دمادم اتفاق می افتد، آیا بر این واقف هستی؟ در لحظه بروز سیاهی در وجودت به این سیاهی آگاه هستی؟ آیا راه بیرون رفتن از سیاهی را می دانی؟ اصلا می خواهی از سیاهی خارج شوی یا نه؟
چهارم: این که پدیده سیاهی شب و روشنایی روز در ید قدرت الهی است، انسان دخل و تصرفی بر آن ندارد، نه تو می توانی شب را زودتر پس بزنی و روز را زودتر بیاوری یا بالعکس اما ورود به سیاهی و بیرون رفتن از این سیاهی در وجودش به اختیار آدمی است و به انتخاب چگونه بودن آدم بستگی دارد. از طبیعت جهان هستی که در اختیار ما نیست خارج می شویم و به وادی من های انسانی ورود می کنیم، این یک شاهراه بود که داخلش بودیم، فعلاً می خواهم از این خارج شوم و به یک شاهراه دیگر بروم؛ این قدر با خودتان غرغر نکنید ما که نفهمیدیم چی شد، حالا فعلاً آن را توضیح بده تا بعد بقیه اش، آن هایی که دارید با خودتان غرغر می کنید، نمی توانید من را همراهی کنید چون جا می مانید؛ یادتان باشد در انتها، این دو تا شاهراه به یک نقطه ی مشترک می رسند.
در روزهایی که پشت سر گذاشتم به نکته مهم دیگری هم نگاه کردم، آیا هیچ وقت توجه کردید که پروردگار عالم اعمال حج بزرگ تمتع را در ذیحجه قرار داده است؟ ذیحجه را ماه قبل از محرم مقرر فرموده است، در اعمال حج بزرگ یعنی تمتع اعمالی در نظر گرفته شده است؛ خداوند به پیغمبر دستور داد که این آخرین حج تو است برو سران همه قبایل را هم جمع کن اعمال اصلی حج را به آنها یاد بده؛ که اگر به آنها خوب توجه کنید پاکسازی های عجیبی در لایه لایه ی این اعمال نهفته است، هر کسی اگر خواست بداند من چه می گویم و اگر حج نرفته است یا حتی حج هم رفته ولی یادش رفته است برود و سفرنامه حج تمتع من را در سایت بخواند. هرساله آدم ها قبل از ذیحجه 3 دسته می شوند، خوب دقت کنید تا ببینید شما جزء کدامشان هستید:
یک دسته عازم خانه خدا می شوند می خواهند بروند حاجی شوند در سرزمین عربستان به دنبال اعمال خودشان می روند.
یک دسته خیلی بزرگی توان رفتن چه جسمی، چه مادی و چه نوبتی را ندارد؛ پول دارد ولی نوبت اش نیست، نوبت اش رسیده است ولی پول ندارد برود، هردو تایش حاضر است ولی ناقص است مثل من احتیاج به کمک دارد و نمی تواند برود؛ این دسته با آه و افسوس بسیار آنهایی را که دارند می روند بدرقه می کنند، خوش به حالت، کاش من هم می توانستم بروم، سفرت بی خطر باشد، آه و افسوس از نهادشان در می آید اما زرنگ باشند دلهایشان را با این حاجی هایی که دارند می روند همراه می کنند، خودم هر وقت کسی برای رفتن به حج می آمد پیش من برای خداحافظی، ‌به او می گفتم من هم با شما می آیم به بعضی ها می گفتم که من می آیم در آن درز مقنعه شما می نشینم آنها می خندیدند می گفتند ان شاءا...‌ اما باور نمی کنند،‌ مهم هم نیست باور کنند یا نکنند، شاید هم حق دارند باور کند یا نکنند، از نظرمن مهم نیست من به او گفتم من کجا را اشغال می کنم چه طور با او می روم اما من آن چه را که به آن می گویم دل،‌ آن نفخه الهی در این دل جای دارد، قلب دل،‌ من آن دل را همراهشان می کنم هیکل به این بزرگی که در آنجا جای نمی گیرد اما دلم جای می گیرد می روم و از نزدیک اعمال را همراهشان انجام می دهم کاملا رایگان بدون نوبت بدون سختی، یک عده هم این گونه اند.
اما یک دسته سومی هم وجود دارند آنها چه کسانی اند؟ کلاس می گذارند ای بابا این کارها چیست می کنید پول هایتان را می برید می دهید عرب های موش خور، بخورند، پدر ما را در بیاورند ببینید با پیغمبر و با امامان ما چه کردند؟ باز هم پول هایتان را می برید آنجا می ریزید؟ همین جا خرج کنید برای مردم نیازمند، خودش حج است، خدا هم قبول می کند، اما آنها می گویند خودشان هم می دانند من هم می دانم شما هم می دانید هیچ وقت خودشان چنین کاری نمی کنند یعنی هزینه حج شان به خصوص که الان هم خیلی گران است بیاورند برای مردم نیازمند خانه، خوراک، امکانات تهیه کنند بگویند این حج ما،‌ دروغ می گویند نمی کنند، یک نفر را پیدا کنید که انجام داده، عیب ندارد بالاخره موجوداتی هم باید بر اریکه ظلمت و تاریکی پشت بزنند همان جا بمانند مواظب باشید شما جزء آنها نایستید. پس هر ساله آدم های زیادی در ماه ذیحجه چه از نزدیک چه از دور با نزدیک شدن به حرم امن الهی پالایش می شوند لایه های سیاه و تاریک وجودشان را از خودشان جدا می کنند تا در لایه لایه های نور بتوانند به محرم به دیار شعور و آگاهی و خون قدم بگذارند، هر کس اگر بارش سنگین باشد نمی تواند به وادی کربلا قدم بگذارد می گوید ای بابا این همه دسته راه می افتد،‌ این همه این کارها را می کنند،‌ بله می آید ولی در همان آستانه کربلا متوقف می شود، ‌از اینجا به بعد فقط نمایشی عزاداری و سفره های پر از نذری و غذا را فقط درک می کند یک نمایش، ندیدید؟ بعضی ها که می روند در این دسته جات چه می گویند؟ می گویند وای حسینیه فلان جا چه غذایی داشت؟ هیچ کس نمی گوید سخنرانش چه گفتگوی زیبایی داشت، همه می گویند چه قدر بوی غذا بوی عطر زعفرانش همه جا را برداشته بود، این ها از کربلا این نمایش فقط به آن ها می رسد.
یک نکته ظریف دیگر را بگویم، ‌همه می دانید که سال هجری قمری با ورود به محرم آغاز می شود، سال مذهبی یا آن چه که در عربستان یا کشورهای عربی حکم دارد با محرم شروع می شود، در ایران آغاز سال هجری شمسی با ورود به فروردین یا به عبارت بهتر بهار که جوانی طبیعت است آغاز می شود، اما سال هجری قمری با ورود به ماه خون و شمشیر جهاد و ایثار و آگاهی آغاز می شود، دقت کردید؟ ماه محرم ماه بهار دلهاست، چه طور؟ عرض می کنم: دل هایی که در ذیحجه به دیدار پیغمبر رفتند سپس به دور خانه خدا طواف کردند بعد رفتند سرزمین عرفات، سرزمین عرفات سرزمین راز و نیازهاست اگر کسی در عرفات درست راز و نیاز کند شاید همان جا بمیرد چون تازه می بیند لایه های زشت و بد و نامناسبش بیرون می آید، در عرفات آدم ها خودشان را می شناسند، سنگ هایشان را میان راه از مشعر جمع کردند بعد از آنجا می روند منا، آن جا همه آن هایی را که سیاه پیدا کرده بودند با سنگ هایی که پرتاب می کنند از خودشان جدا می کنند فارغ و رها از تاریکی ها و سیاهی های وجودشان بر می گردند آن وقت می آیند به محرم قدم می گذارند، این طور می شود که محرم می شود بهار دل حتی اگر محرم آغشته به خون باشد. من همه این ها را یک هفته است شب ها از نیمه شب که در رختخواب می روم آنجا کلاستان را تشکیل می دهم برایتان حرف می زنم می گویم تا خوابم ببرد، بدون هیچ گونه تعارفی و اغراقی واقعا آن چه که برایتان تا امروز گفتم این قدر به دردتان می خورد که خط عوض کنید؟ حالا می گویم چه خطی؟ مهم این است که اول بله اش را بگیرم بعد خطش را بگویم چون اگر اول بگویم در می روند نمی توانند بایستند،
ببینید ۴ روز بیشتر تا اول محرم نداریم امروز بود که گذشت شنبه شب اول محرم است و اگر خدا توفیق بدهد اینجا کلاسمان شروع می شود بنابراین ۴ روز بیشتر وقت نداریم آیا عوامل سیاهی و زشتی را شناسایی کردید؟ تلاش کردید از خودتان درو کنید؟ کسی هست بین شما که هنوز اقدام نکرده باشد خودش را بشناسد؟ هنوز وقت نکردم خیلی کارم زیاد بوده، خوب دقت کنید چیزهایی که باید با آن روبرو می شدید حسد، دروغ، بخل، برتری طلبی، خودباوری کاذب، چه بلای مهلکی ست، غیبت، تلخی رفتار، می دانید تلخی رفتار یعنی چه؟ یعنی کسی می آید به شما سلام می کند با سردی جواب می دهید مگر طلبکارید آخر؟ چه شده؟ نام خدا را بر تو عرضه کرده گفته سلام، حداقل مثل خودش بگو سلام، اضافه هم نمی خواهد بگویی نگو حالت چه طور است؟ تلخی رفتار، نیش کلام، وهم، خیالات کاذب، دشنام دادن، وای برای یک عده ای واقعا از نقل و نبات و نخودچی کشمشی که قدیم ها می ریختند در جیب بچه ها تند تند می خوردند تا بروند مدرسه بی حرمتی به دیگران بیشتر رایج است، حالا جالبش کجاست؟ به دیگران که بی حرمتی می کند هیچ،‌ به خودش هم می کند یعنی چه؟ یعنی عصبانی شده می گوید آخر من پدرسگ، من مرده سگ،‌ چد دفعه بگویم باید این جور باشد؟ تو باز این جور می کنی؟ ‌خاک به سرم، جواب این را چه طور می خواهد بدهی؟ بعدا خدا از شما می پرسد می گوید مگر تو نفهمیده بودی من در قلبت هستم؟ اصلا من هستم در تو که تو زنده می گردی وگرنه می شدی یک گوشت متعفن بعد هم خاک،‌ بی حرمتی به دیگران و به خودتان، عدم مهربانی و محبت به دیگران و به خودتان، نه تنها به مردم و به دیگران محبت نمی کند به خودش هم محبت ندارد،‌ یعنی چه؟ الان می گویم: عصبانی شده از فلان فرد، نهار نمی خورد، فلانی یک چیزی گفته او اوقاتش تلخ شده به او بر خورده حمام نمی رود، شما مگر نسبت به خودتان محبت ندارید؟ داروهایتان را نمی خورید؟ خودنمایی،‌ بد جوری بازراش داغ است، خشم، بعضی ها اصلا گوش شنوا ندارند، اگر توانستید چهار جمله پشت هم را به او بگویید و او ساکت بماند و گوش کند؟ نه تنها گوش کند بفهمد، اصلا نمی خواهد گوش کند، عدم صبر، اگر صبر ندارید دین ندارید دروغ نگویید چون یکی از چیزهایی که باید قبول کنید در مقابل آن چه که خداوند به تو داده، تو به آن می گویی سختی و در مقابل آن چه که تو می خواستی به عنوان خوشی و به تو نداده، آیا صبوری؟ صبر نداری پس تو دین هم نداری. خیلی ساده. چه قدر با این ها روبرو شدید؟ چه قدر با این ویژگی ها در خودتان تعامل کردید؟ چه قدر به این ها در عمق درونتان اگاه شدید؟ یک چیزهایی ظاهر است، دروغ می گویی، خودت هم می دانی که دروغ می گویی، بعد می گوییم چرا دروغ گفتی؟ میگویی، بابا دروغ مصلحت آمیزبود، می خواستم جلوی یک اختلاف را بگیرم، شما بیخود می خواستی جلوی اختلاف را بگیری، مگر تو خدایی، تو دستور خدا را اجرا کن. خیلی چیزها هست که در عمق ما وجود دارد و ما روی آن ها خاکستر می ریزیم و قایم می کنیم، کسی هست بین شما، این هایی که من گفتم، بگوید نه، من این هایی که گفتی اصلا ندارم؟ اگر فکر می کنید شما در خودتان این ها را ندارید برایتان متاسفم، شک نکنید دارید، حالا یکی را بیشتر داری، یکی را کمتر ولی داری، برای این که دلت نسوزد، توی منوی رستوران وجودت، همه را داری، تازه باز هم خیلی های دیگر هم هست، من دیدم دیگر کشش ندارم به آن ها فکر کنم.
خلاصه بگویم گرگ و میش ایام پیش رویتان ایستاده، اگر پاک نشوی، خورشید هم بتابد نمی توانی تشخیص بدهی که کسی که آن طرف است گرگ است، می درد و پاره ات می کند. بابا بایست، در خورشید و نور زیاد روبرویت را نگاه کن اگر توانستی خوب نگاه کنی و تشخیص بدهی چشمت را می زند، اگر این لایه ها را نشناسید، اگر این ها را آرام آرام حذف و پاک نکنی، در این گرگ و میش ایام، گرگ های روبروت را تشخیص نمی دهی، بعد نگویی چه شد؟ من 20 سال به این کلاس می آیم آخرش شد این، من چه کار کنم؟ به من ربطی ندارد، من وظیفه ام را گفتم، چوب برمی داشتم تنبیه می کردم حتی خیلی جالب است، اگر در پشت رفتارها و عملکردهای پسندیده، پرده ای از نیات رذیله باشد، باز هم باری ندارد. می گوید مگر می شود؟ می گویم بله می شود. چگونه؟ یکی برای شما یک کاری کرده است مثلا آب آورده یا یک کاری برایت انجام داده است به نظرت آمده حالا این خدمت کرده است یک پولی به او می دهی خیلی کار خوبی کردی بعد سرت را برمی گردانی به رفیقت، به فامیلت، به خانواده ات، بدبخت بیچاره دلم برایش می سوزد، تو آن پول را دادی برای تشکر از خدمتی که به تو کرده است، غیر از این است؟ اگر قرار دلسوزی و بدبختی او بود نمی دادی. یک خانمی خیلی هم شرایط زندگی بدی دارد، سال هاست می شناسم، یک بار خیلی قشنگ گفت بچه مریض دارد یک روز به خانه ما آمد، من پول ها را داشتم می نوشتم، می گفتم این صدقه است، آن موقع هنوز پول ها را دسته می کردیم از اینجا می بردیم، آمد کنارم نشست گفت حاج خانم، گفتم بله، گفت تا حالا که به من صدقه نداده ای؟ من نگاهش کردم گفتم نه، گفت پس از کجا می دهی؟ گفتم از انفاق و هدیه های مردم، گفت هیچ وقت به من صدقه ندهی من تا الان با این همه ذلتی که در زندگیم به چشم دیدم به بچه هایم صدقه ندادم اما بچه ام الان مریض است و دارو می خواهد پول ندارم اگر پول صدقه داری بده دارو بخرم دیگر به او می رسد، نمی توانم کاری بکنم. حواس بدهید اگر به مردم لبخند می زنید لبخند تو از درون قلبت تا روی لبهایت لبخند باشد تا توی کله تان هم لبخند باشد یعنی محبت اگر چیزی می بخشی از درون قلبت ببخش نه این که باز دوباره مثلا 2یا 3 ماه بعد دیدی بگویی لباس اندازه ات بود؟ چه خوب. یک بنده خدایی به شخصی لباسشویی 100 سال قبلش را بخشید نه اصلا نو، آقا تا مدت ها زنگ می زد و می گفت لباسشویی خوب کار می کند؟ خدا شاهد است به طرف گفتم تو این لباس شویی ببخش به یک بنده خدای دیگر برود من برای تو یک لباسشویی می خرم. پس فکر نکنید کارهای خوب من که ظاهرش خوب است ولی پشتش خود نمایی و این گفتگوهاست به درد می خورد، به درد نمی خورد. به آن هایی که از خیلی وقت قبل به تصفیه خودشان شروع کردند من تبریک می گویم کوچیکتان هستم، تاج سر من هستید، خدا را صد هزار مرتبه شکر، باشد که امسال عمقی از ماجرای کربلا و عاشورا در خلال عزاداری ها به شما هدیه شود زندگی تان را متحول می کند اما سخت است سختی هم دارد ولی زندگی تان را متحول می کند شما را یک آدم دیگر می کند یک آدمی غیر از آدمی که الان هستید و این خیلی مهم است همه ما باید یک چیزی بشویم غیر از اینی که الان هستیم اشکال داریم یک عده ای هم از زمان باقی مانده می خواهند استفاده کنند الان هول افتاده به جانشان ای داد بیداد چه کار کنم بدوم... تا الان خودش را زده بود به خواب خرگوشی درست می شود، بالاخره از این هفته شروع می کنم مثل رژیم گرفتن خانم ها، همیشه یک شنبه ای در راه است که از شنبه رژیمشان را شروع کنند الان از خواب خرگوشی بیدار شده است می گوید که نه به هر قیمتی و هر مردنی است می خواهم خودم را برسانم از صمیم قلب برایتان دعا می کنم، اگر قابل باشم در مسیر من کنارتان هستم و برای شما دعا می کنم، دست بزن به زانو یک یا علی بگو از جا بلند شو، می گوید همه را نمی توانم پاک کنم چه کسی گفت تو همه را پاک کن از همه شان کم رنگ کن، کم کم از رنگ و قدرتش کم کن. پس حرکت کن و مهم تر به خدای خودتان قول بدهید که تا پایان عمرتان هیچ وقت خودتان را به خواب خرگوشی نمی زنید و ادامه مسیر می دهید.
این شعر را برایتان خوانده بودم ولی دلم خواست امروز دوباره بخوانم چون به متن گفتگوی امروزمان می خورد:
گفت دانایی که گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر
(الان همه ما می دانیم هم گرگ داریم هم میش)
لاجرم جاریست پیکاری سترگ
(می گوید دیگر هیچ اختیاری نیست جنگ عظیم و بزرگ جاری است)
روز و شب مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
(قدش بلند است مانند دوستمان زور بازو به درد نمی خورد چاره این گرگ را زور بازو نمی کند)
صاحب اندیشه داند چاره چیست
(برو فکر کن)
ای بسا انسان رنجور پریش
(مثل من دستش را می گیرند راه می رود تازه اگر آه و ناله نکند)
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
(من که این قدر رنجور هستم به طور دائم با گرگم دعوا دارم)
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
(خیلی زورمند و برومند است ولی در چنگال گرگش که این گرگ نفسش است اسیر است بگذارید مثالی بزنم همیشه می ترسم این هایی که می خواهم بگویم وقت نکنم بگویم هول می زنم آدم ها تیپشان را باید بشناسند خیلی از مواقع آدم ها کمال گرا هستند یعنی همه چیز را در آن سطح بالا می خواهند این تیپ اصلی شان است اما کنار این تیپ اصلی یک تیپ دیگر هم دارند تنبل گرا هستند، یک دوستی پای تلفن این را به من گفت که نمی دانم چرا کارها و اندیشه های بزرگ دارم شروع می کنم ولی نمی توانم آن را به پایان ببرم من خندیدم، گفت چرا می خندی گفتم برای این است که تو کمال گرا هستی به پایین دستش راضی نیستی گفت نه باید بزرگ باشد گفتم پس متاسفانه تنبل گرا هم هستی چون تنبلی به شما اجازه نمی دهد تا دنبال کنی تنبلی به شما اجازه نمی دهد که سختی هایش را تحمل کنی کار کنی و زحمت بکشی)
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
وان که از گرگش خورد هر دم شکست
(می گوید دیگر غر نمی زنم اما اولین مطلبی که پیش می آید شروع می کند به غر غر کردن)
گرچه انسان می نماید گرگ هست
(شکلت مانند انسان است اما درونت مانند گرگ است)
آن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر
وای اگر آن گرگ با تو گردد پیر
(تو و گرگ با هم پیر شوید)
روز پیری گر که باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
(دیدید بعضی از پیرها هنوز هم قدرتمند هستند هنوز هم وقتی نگاه می کنند و اخم می کنند بقیه از آنها حساب می برند اما جایی که باید خشم و خودنمایی نکند گرگ بر او سوار می شود می گوید اینجا وقتش است اگر تو این حرف ها را نگویی دیگر قبول و باورت نمی کنند)
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هایشان رهنما و رهبرند
این که انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند
وان ستمکاران که با هم محرمند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب
(چرا گرگ ها با هم متحدند انسان ها در غربت و تنهایی هستنند)
ما گفتیم این چند روز را فعلا بپردازید به آن صفت هایی که در تو خیلی بارز و نمایان است همه به تو تذکر می دهند لااقل با این ها کاری بکن آبروریزی شد محرم رسید.
امروز نیم ساعتی را روی کاناپه خوابیدم خیلی حالم بد بود وقتی از خواب پریدم نفهمیدم چه اتفاقی افتاده ولی می دانستم حالم بد است آرام آرام نشستم خانم برای من شربتی آورد مقداری گذشت برایم چایی را گذاشت تا خواستم بخورم به خانم گفتم خوابم را یادم می آید در صحرایی بود همه خاک بود من هم پای برهنه سراسیمه می دویدم آدم هایی که اطرافم بودند همه می دویدند اگر می خواهی محرمت محرم باشد باید طوری واردش شوی که وقتی می روی بین الحرمین، بین الحرمین تمیز و شسته اتو کشیده با آدم های زیاد نبینی همه را خاک ببینی. می گوید دیگر ما که نمی توانیم برویم، کی گفت نمی توانی بروی؟ همین حالا هم می توانی برو، فقط مهم است که شما آماده شده باشی آماده رفتن به سرزمین کربلا.
امسال مثل هر سال به محرم نیایید برای رضای خدا یک جور دیگر ورود کنید ما که نمی دانیم چه اتفاقی می خواهد بیفتد من آن چیزی که باید می گفتم را گفتم. خانمی که پیش من است گفت حاج خانم سال پیش هم سه چهار روز مانده به محرم باز همین طور خوابیده بودی و ناگهان از خواب پریدی و بلند شدی و نشستی و گفتی من کربلا بودم و بلافاصله گفتی من باید به همه بگویم که صدقه دهند امروز هم به همه گفتم که صدقه دهید صدقه درست و خوب دهید فقط یک هزار تومانی ندهید هر کس در توان خودش صدقه کافی دهد آدم های زیادی هستند که لباس هایشان مندرس است من فقط می توانم شکم هایشان را سیر کنم نمی توانم برایشان لباس بخرم آن چه از ما بر می آید باید برایشان انجام دهیم.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید